تبليغاتX
بدون عنوان -

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!

الان که دارم این ها رو اینجا می نویسم فکر نکن که بیکارم، حتی فکر نکن نشستم و منتظرم افکارم منظم شه، نه! متاسفانه کلی مشغولم و کلی فکر تو مغزم چرخ چرخ می کنه ... وقتی هیچکی نباشه که بشه باهاش حرف زد آدم مجبور میشه حتی مزخرف ترین افکارش رو بنویسه و آپلود کنه! چون خوشبختانه بعدش احساس ِ خوبی می کنه!!!

فردا امتحان دارم و الان ساعت1:24. یاد چند سال پیش افتادم ... حدودا 4 سال پیش بود فکر کنم که شب های امتحان ( از هر نوعیش) تا دم رفتنم با دوستان چت می کردیم و کنفرانس داشتیم. این روزها حتی حال ندارم جواب تلفن های گاه و بیگاه اطرافیان رو بدم. البته این به این معنی نیست که دلم براشون تنگ نشده یا به فکرشون نیستم ... فقط ... خیلی چیزها عوض شده ... خیلی چیزها

روزها می یان و میرن، حتی دیگه نمی تونم خاطرات رو توی ذهنم ثبت کنم. یه سری خاطره های نصفه نیمه، درهم برهم ... چهره هایی که هستن اما بدون اسمن یا برعکس اسم هایی که تصویری ندارن!! اخیرا دژاووهای زیادی داشتم که جا داره تعجب کنم! سال ها بود دژاوو نداشتم اونم به این زیادی به این بلندی!! زندگی داره از دستم فرار می کنه ...

بعضی چیزها همیشه همین طوری بودن اما تا کسی راجع بهشون حرف نزنه یا ازم نپرسه کاملا طبیعی بنظرم میان. مثلا تا حالا به این فکر نکرده بودم که من هیچ دوست ِ صمیمی ای ندارم! شاید آخرین بار که کسی به عنوان دوست ِ صمیمی توی زندگیم بوده برگرده به سال 84؛ که اونم برای 9 ماه بوده. اگر بخوام برم قبل تر باید برگردم به دوران راهنماییم!! خیلی عجیبه، من این همه آدم و دوست دور و برم بوده (حداقل تا 2سال پیش) و هیچکی دوست ِ صمیمی ِ من نبوده!! از دوران کودکیم تا سال دوم دبیرستان دختر خاله کوچیکم دوست ِ صمیمیم بود اما بعد از اون دیگه کسی به این صورت نبوده. دوستای خوبی داشتم و دارم اما هیچ کدوم بهم اینقدر نزدیک نیستن...

یه بار رفته بودم مصاحبه (job interview) طرف بعد از اینکه فهمید من دوست ِ صمیمی ندارم پرسید پس با کی حرفات رو می زنی؟!!! گفتم هیچکی خُب! زل زل نگام کرد ... البته من آدم درون گرایی نیستم من خیلی هم برون گرام، تازه پرچونه هم هستم اما کمتر کسی پیدا میشه که دغدغه های من رو داشته باشه (بین دور و بری های من). وقتی هم که مشکلات آدما شبیه هم نباشه من سعی می کنم شنونده باشم...

دنبال یه قسمت از هویت خودم می گردم. مطمئنم یه چیزیمو گم کردم!! اما پیداش نمی کنم. انقدر هم این تکه مهم بوده که با گم شدنش کم کم دارم چیزهای دیگمم از دست می دم! اصلا خبر ِ خوبی نیست.
نوشته شده در یکم آذر 1388ساعت 17:8 توسط لیندا| |