بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
از روزی که اتاقم آیینه دار شد – باور کن یادم نمی آد چند سال ِ پیش بود – میز تحریرم ( و بعدها میز تحریرهام) رو طوری میذارم که وقتی می شینم خودم رو توی آیینه ببینم. از روزی که آیینه ها تکراری شدن دیگه خودم روتو آیینه ندیدم اما بازهم این قانون رو رعایت می کنم. مدت هاست تصویر توی آیینه بدون تغییر مونده و بیشتر برام یه قاب ِ عکسه، با عکسی که توش موجود زنده ای نداره! ... یه ساعت، دیوار، در، کتابخونه و کتاب هاش ...
اگر کسی جز خودم اینجا باشه، قطعا روی صندلی بزرگ و راحت ِ پشت میزم می شینه! از اول اینطور بود... من هم روی تخت ولو می شم. اون وقت توی قاب عکس یه نفر خودش رو می بینه و کاملا مشخصه که از دیدن خودش لذت می بره!! هی جا به جا می شه و ژست می گیره. برای من که سال هاست اینجام صحنه ی خنده داریه.
نمی شه به اتاقم فکر کنم و خاطره های مختلفی یادم نیاد. حتی خاطره های غمگین هم باعث می شه من لبخند بزنم ... این لبخند از اون سری لبخندهاست که تو کتاب ها با جمله ی "لبخند تلخی زد" معرفی می شن. وقت هایی که خوبم – با تعریف خودم – یه "لبخند پهن" می زنم!این اسم رو خودم براش انتخاب کردم، فکر می کنم باید زیادی پهن باشه. هیچ وقت توی آیینه نگاش نکردم، اما از کِش اومدن صورتم حدس می زنم. تنها کسی که به این لبخند توجه کرده صباست! نمی دونم من این روزا زیادی لبخند می زنم یا دیگران بی تفاوت بودن!! البته می شه اینطور در نظر گرفت که صبا توجه می کنه؛ اما می دونی که من زیادی همه چیز رو از اون ور ِ بوم می بینم...
الان داره بارون میاد، بوی خاک بلند شده و من دارم به تنفر صبا از بارون فکر می کنم. باید اعتراف کنم یه "لبخند احمقانه" هم می زنم!! معنیش اینه که نمی خوام قضاوت کنم اما ... خیلی چیزها باعث میشه که فکر کنم و انگار این فکر کردن ها زیاد خوب نیستن، حداقل اون اینطور میگه!! دیدی دل ِ آدم بالاخره یه چیزی پیدا می کنه که بخواد! آلان هم – با اینکه اصلا به فکرام مرتبط نیست– دلم می خواد باهاش حرف بزنم، سر به سرش بذارم. یادش بندازم قول داده یه بار زیر ِ بارون راه بریم ... و "لبخند احمقانه" همچنان پابرجاست!!!
دوست دارم اولین برخورد صبا با یه بچه خرس رو ببینم!!! باید خیلی جالب باشه، مسلما برای من هست! اگه طور دیگه ای بود که بهش فکر نمی کردم. وقتی می گم بچه خرس منظورم همون بچه خرس های ناز و لوس ِ توی کارتون هاست، وگرنه من خودم هم یادم نمی یاد از نزدیک بچه خرسی دیده باشم. تا حالا نپرسیدم که چه احساسی بهشون داره؛ اگه بپرسم هم احتمالا می خنده می گه: برو بابا دیوونه!! منم بهش حق می دم. نمی شه توقع داشت همه ی حرفهای آدم رو جدی بگیرن؛ اما بیشتر اوقات وقت هایی که شوخی می کنم جدی گرفته می شه – اساسا نباید بدون توضیحات حرف بزنم – و قوز بالا قوز می شه. برای همین تا دیر نشده بگم من اصلا دوست ندارم یه بچه خرس داشته باشم. به زحمتش نمی ارزه!!


