بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
حس ِ بدیه، وقتی می خوای چیزی بنویسی اما نمی تونی. ساعت ها
می شینی به صفحه سفید (حالا یا از نوع سنتی یا دیجیتال) خیره می شی؛ هزارجور فکر
تو ذهنت چرخ می خوره؛ به هر چیزی ناخنک می زنی اما آخرشم موفق نمی شی پیاده اش
کنی. تازه آخرش هم احساس می کنی به خودت مدیونی!!! همون موقع هم یکی از دوستات با
همون سوال معروف میاد سراغت؛ نمی تونی بگی دلت نمیخواد، آخه بدجوری دلت میخواد به
روز شی!! هیچ دلیل موجهی هم نداری ... بی جواب میذاریش! میگی خودت خوبی ؟!!!! امروز هم یکی از همون روزهاس. اِنقدر نشستم و به اینجا زل زدم که سرم حجیم
شده، صدای آهنگ داره کم کم اذیتم می کنه. هوا گرمای ساکنی داره، نفس کشیدن هم
سنگین و سخت تر می شه ... برعکس دیروز که باد میومد. دارم سعی می کنم یه روزمرگی
یا یه پراکنده گویی رو بنویسم (آخرشم تلفیقی میشه از هیچ و همه چیز). لب تاپ زیر
دستم داغ و داغ تر می شه ... کف دستام عرق کرده! وقتی بار ِ روی ِ دوشم سنگینه برام حرف زدن یه جورایی سخت می شه، پای تلفن هم
سکوت می کنم و به نفس کشیدن ادامه می دم!! نامه هایی که می خوام بنویسم رو خالی
توی پاکت می ذارم و به نظرم نمی آد چیزی ننوشتم!! تمام ِ حرف ها و نوشته هام توی ذهنم
باقی می مونه و پیچ می زنه؛ مثل ِ دل دردی که از دور ناف شروع می شه، هنوز نقطه
اصلی رو پیدا نکردی که دردش خَمِت می کنه. عموما فرصتی برای بررسی و علل یابی نمی
مونه، چشمات رو می بندی آروم میگی "ای خدا" (گاهی هم میگی مامان!!).
خوبی دل درد اینه که می دونی دیر یا زود تموم می شه، می دونی به فردا نمی کشه. پا
می شی یه چایی نبات می خوری، یا ته ِ تَهِش سِرُم به دادت می رسه. اما «ذهن پیچه»
اینجوری نیست!! می مونه ... پا به پات میاد، هی خَمِت می کنه. مات می شی ... چشمات
فرار می کنه و روی زندگی پهن میشه.همه برات تبدیل به عابر می شن ... میان و میرن
... و تو هیچ حس نمی کنی ... دور ودورتر می شی. به جز صدای افکار خودت - که ضربه
می زنن، که بزرگ تر و مهم تر می شن – صدایی نیست ... . آدم های تنها زودتر به این
نوع نبودن ها خو می گیرن و کسی هم نیست که - با تکون دادن دست- اونا رو از سرزمین دردناک خیالی شون بیرون بکشه،
برای همینه که برداشت هاشون فردی، قضاوتهاشون روز به روز تلخ تر و بدبینانه تر می
شه. خلاصه به همین دلایل تنهایی شون رفته رفته ارزشمندتر می شه ... چشمهاشون تا
ابدیت باز ِ باز خیره به دنیا می مونه ... . شاید جدا توی ذهنشون از چیزی ترسیدن
شاید واقعیتی که دیدن خشکشون کرده ... من نمی دونم؛ بهتره بگم نمی خوام بدونم .
منم بعضی وقت ها یه جایی تو همون حوالی پرسه می زنم ... گم می شم و مدتی خبری ازم نیست. بعد بد بین تر
از گذشته بر می گردم و چمدونم رو میذارم زیر ِ تختم. اون چمدون رو هم چون رسم ِ سفر
ِ با خودم می برم وگرنه، نه چیزی دارم که با خودم ببرم، نه چیزی هست تا با خودم بیارم.
عجیبه که با تمام این نبودن ها هنوز اتاقم بوی زندگی می ده ... نمی دونم چی می خواستم بگم، یا اینکه اصلا چیزی بود برای گفتن یا نه!


