بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
تو یک مردی پر از دردی هنوزم با تمام غصه هایت سخت می خندی ... تو یک روحی سلحشوری کسی انگار می خواند درون گوش وجدانت تو بیشعوری!! منم دردم منم زجرم منم هر لحظه با اندوه می جنگم ... سلحشورم به معنای دگر من نیز بیشعورم!!!
داشتم برای خودم (لا به لای کاغذام) گشت و گذار می کردم ... این رو دیدم. یاد اون روز افتادم ... حالا هم به همین خاطر می نویسمش اینجا.
نوشته شده در بیست و ششم تیر 1388ساعت
18:14 توسط لیندا| |

