تبليغاتX
بدون عنوان - آن لبخند ... (2)

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!



حالا که دیگر لبخند نمی زنی بیا دمی کنارم بنشین، می خواهم برایت گلایه کنم ... بیا ... بیا ببین چهتند می نویسم این مهملات را ... این همه حرف را زدن سخت است!! «تو» که لبخند نمی زنی انگار خودِ من هستی!! بگذار این را بسوزانم ... آه لبانم سوخت - نه از گرمی نبود، از سخن خودم بود - ... صبر کن ... بیا اینجا! ... بنشین ... سیگار می خواهی؟ ... پس صبر کن من یکی برای خودم روشن کنم ... آه تو را به خدا غر مزن ... می دانم، می دانم ... مگر چند بار من و «تو» و «تو» و من با هم تنها می شویم؟!! بی حضور لبخند مرگبارِ «تو»!! خب، بیا ... سمت دود منشین ... چه می خواستم بگویم؟ ... می خواستم از این دردها برایت بگویم ... دردهای تکراری و تلخ ... همچون آن لبخندی که بحثش بود ...آه خدای من! چرا این لبخند مرا رها نمی کند؟!! ... باشد! اصلا می خواهی «تو» لبخندت را بزنی و من به همان پاراگراف قبلی بازگردم؟

اصلا نمی خواهم برایت اعتراف کنم! هر چقدر هم که بیایی نزدیکتر و آرام گیری، از چشم من ترسناکی!توهم دارم این روزها ... نکند این «تو» هستی که دم به دم نگاهت را به زندگیم قلاب می کنی!! ... نکند این سیگار از دستم رها شود و «تو» به بهانه ای همه چیز را به آتش مبدل کنی!!

ببین بیا عهدهایمان را مجدد واگویه کنیم، شاید فراموشی هایمان کمرنگ تر شوند ... شاید اصلا فراموش کرده ای «تو»! ... من؟!!! نه، من که نمی توانم فراموش کنم، من باید قدرتمند باقی بمانم ... من باید استوار باشم ... نه! به من نزدیک مشو! دور باش! دور باش! اگر بخواهی مرا بکوبی، پس دیگر به چه کس امید داشته باشیم؟!! جز من چه کسی می تواند «تو» را سرپا نگه دارد!؟ حماقت مکن! می دانی که من «تو»ام! می دانی که من برای حفظ «تو» چقدر ایستادگی کرده ام! ما که حرمت همگان را شکستیم ... بگذار خودمان پا به پای هم ادامه دهیم ... می دانم، «تو» نیز می دانی ... همه تقصیرها از برای من بود و هست! چه فرق می کند دیگر؟ کسی چیزی نمی پرسد ... سرت را بالا بگیر، عبور کن ... من مثل تمام سالیانی که گذشت مراقبت خواهم بود ... با من مبارزه نکن، می دانی بیهوده است، می دانی خودت را به زمین می زنی ... اگر قرار باشد بگوییم ضعیفیم که بازی به انتها می رسد!!! نه، صبر کن ... بگذار من جلو روم ... تا وقتی نگفته ام نیا ... خطر مکن، دیگر خطر مکن، مگر فراموش کرده ای با ما چه کردند!؟ مگر من و «تو» را ساده لوح نخواندند؟! آری همین ها! ... دلتنگی هایمان را جمع کن تا کسی نیامده ... برو به صورتت آبی بزن ... آه، نمی خواهد، همان لبخند تلخت را ضمیمه کنی کافی است ... کسی چیزی نخواهد دانست ... عهدهایمان را که از بر داری؟! مبادا فراموش کنی ... فکر کنم باید برخی را از نو فکر کنیم، نه تو راحت باش ... خودم فکر می کنم ... چرا رفته ای سمت پنجره؟! آسمان از اینجا دیدنی نیست! ... وقت خود را حرام مکن، باید بروی! مگر حالت تهوع مرا حس نمی کنی؟!! از کارهایت تعجب می کنم ... واداده ای انگار! انتظارت بی مفهوم است ... از این پنجره، تا چشم کار می کند پوچی پیداست! کاش بتوانی مرا به خیابان برسانی ... هنوز ایستاده ای؟!! این همه من و خودت را غصه خور مکن ... می دانم درگیری ... همانجا دمی روح ملتهبت را به شیشه بچسبان ... کاش می شد با هم فریاد کنیم ... مرا ببخش تند گفته ام ... نه، زیاد گفته ام برایت ... همان بهتر بود که تو این ها را نمی دانستی ... سردی به وجودت رخنه نمی کرد! ... دلسرد مشو! خودت را سرزنش مکن، دیگران به کفایت محکومت می کنند! ... بیا ...بیا کنار حضورم به ایست ...چه با شکوهی! چه با شکوهی وقتی این لبخند را به چهره می زنی ... بهتر شد ... دیگر به هیچ چیز فکر نکن، من جای «تو» نقش بازی خواهم کرد ... آرام گیر ...
نوشته شده در هفتم خرداد 1388ساعت 22:23 توسط لیندا| |