بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
وقتی از سربالایی
بلوار با قدم های سریع بالا می رفت همیشه تلخ بود. نگاه دیگران رو تحمل می کرد اما
بازهم لبخند نمی زد. خط اخمش انگار براش یه سمبل شده بود! نمی خواست رهاش کنه! با
قدم هایی استوار می رفت تا روزمرگی خودش رو رقم بزنه و تنها چیزی که دیگران از چهره
اش هرگز نمی فهمیدن رو در جایی جا بگذاره ..... چهره اش رو گاهی
پوزخندی مزین می کرد، پوزخندی که حماقت های خودش و مردم رو محکوم می کرد .... تنها
دلخوشیش همون قدم ها بود که ثبت می شد. با خود به هزاران چیز فکر می کرد و پاتک می
زد.... به "ما"
فکر می کرد، "ما" یی که مدت ها بود رو به زوال می رفت و هنوز همگی یک
صدا تکرار می کردند "ما"... طنین آن هنوز هم می توانست یه جماعت رو
میخکوب کنه، و اشکال کار در همین جا بود!! هنوز به "ما" باور داشتند،
نمی شد رهایش کرد.... نمی شد!!! ادامه نداد سربالایی به انتها رسیده بود،
رهایی!


