تبليغاتX
بدون عنوان - شبی که گذشت

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!


سکوت کرده بودم ... طولانی تر از آنچه تو در خاطر داری...  نمی دانم کدام مهره جا به جا شد که اینچنین سکوت برایم تحمل ناپذیر گشت!
عادت کرده ام به سخت حرف زدن، گنگ بودن، اما هنوز هم سه نقطه هایم را عاشقانه دوست می دارم...
ذهنم بی تابی اش را گوش زد می کند، نمی دانم دقیقا به چه منظوری اینجا نشسته ام ... زمان زود می گذرد، فردا رسیده است بی آنکه من خوابیده باشم! دهنم تلخ است... دیگر مثل گذشته بدنم تاب بیداری های اینچنینی را ندارد، اعتراض می کند، بهانه می گیرد ... و من مدام می روم به دستشویی... تهوع تهوع تهوع!!
نمی دانم چرا با این حالم از اینجا نشستن دست بر نمی دارم.
دو ساعت دیگر زنگ ِ موبایلم به ونگ و ونگ خواهد افتاد، انگار در دادگاه حکم قرائت می کنند: محکوم! ... بیدار شدن ساعت ِ 5 هم عادت بسیار ابلهانه ای است!
به خیلی چیزها فکر می کنم، دلم نمی خواهد واگویه کنم، دلم می خواهد خودت بدانی! دلم می خواهد سکوتم را به زبان آوری... می فهمی؟!!
همه چیز زود اتفاق افتاد، کل زندگی را می گویم، وقتی "جوان تر" بودم فکر می کردم دلیل این شتاب ها را می دانم، فکر می کردم زود خواهم مرد!! هنوز زنده ام، دیگر این شتاب ها را نمی فهمم!! همیشه زود رسیده ام اما هنوز هم دست ِ خالی هستم در آستانه ی هیچ!! نه آنکه بخواهم بگویم مزیتی نداشته ... اما آنچنان آش دهان سوزی هم نبوده... دیگران هم رسیده اند!!
گوشم ذوق ذوق می کند، خون دماغ هم شدم ... فکر کنم حالم خوب نیست... کم طاقت شده ام انگار!



بعضی از حوادث معیار تاریخی می شوند و تاثیرشان را تا سال ها با خود به یدک می کشیم، مانند همین تصادفی که گذشت، برخی دیگر فراموش می شوند... شایدم هم دوست داریم فکر کنیم فراموششان کرده ایم و هی می پرسیم: کدام؟ کی؟ ...
چیزی در ذهنم چرخ می خورد، دوست دارم مکتوبش کنم، اما دستم به آن نمی رسد... کاش اینجا بودی و کمکم می کردی، سعی می کنم خودم را به نوشتن ترغیب کنم، شاید بتوانم گیرش بیاندازم... خسته تر از آنم که بتوانم خود ناآگاهم را مغلوب کنم، همیشه از من قوی تر عمل کرده است و من از این بابت خوشحالم ... ، کلمات را برای خودم یکبار زمزمه می کنم طنینشان هوس انگیز است... باید بروم، به خیابان محتاجم... ساعت، ساعت چند است؟!
زیاد هم دیر نیست.... خیلی زود است!! 3 بامداد!! باید بروم کمی قدم بزنم، هوا باید سرد باشد ... سرمایی که به وجود رسوخ می کند و آرام آرام انگار جسم کرخت می شود و ذهن پر و بال می گیرد، نفس می کشد ... و هوس، هوس یک نخ سیگار  ... در سکوت پس کوچه های محله - که همیشه قلمرو ِ من باقی خواهد ماند- با لذتی وصف نشدنی صدای پک زدن خود رادوره کردن ... سسسسسههههههـــــ...
وقتی که برگردم برایت دوباره خواهم نوشت ... لا اقل سعی خواهم کرد ...



همانگونه بود که تصویر کرده بودم ... سرما دربرم گرفت، انگار آسمان هم باز می خواست گریه سر دهد ...قبلاً نمی زده بود .... بوی خاک خیس می آمد و من نشئه از این گریز نا مناسب، بعدها خواهند پرسید: اگر اتفاقی می افتاد؟!! اگر ... و من در دل جواب ها خواهم داد ...
برگشته ام، اما حرفی برای گفتن ندارم، انگار دوباره می خواهم سکوت کنم... تمام حرفهایم را گفته ام ... کاش می شد بخوابم  ... کاش بتوانم بدخلقی هایم را در جایی جا بگذارم، فراموششان کنم...
هنوز هم خودم با خودم می جنگد و من مشتاق آنم که بدانم تا به کی باید افکارم را الک کنم، فحش هایم را در چشمانم محبوس کنم و در آخر هم نگاهم را به ناکجا بدوزم!!
اگر ماشینی بود باور کن بازهم چپ می کردم، فقط برای آنکه راحت تر محکومم کنند، اگر دانشجو نبودم باور کن شاید بارها مرده بودم!! مطمئناً ارتباطش را به راحتی نمی توانی درک کنی ...همیشه یک دلیل ناموجه هست برای آنکه کاری را انجام دهیم یا بالعکس انجام ندهیم...
باید برای خودم برنامه ای تعریف کنم، برنامه ای برای منطقی ماندن، روال زندگیم را باید به جایی میخ کنم ... وگرنه سرکار هم نخواهم رفت ...باید معقول بمانم و باورکن کار ِ سختی است!!!
زیاد هم سخت نیست بفهمی چگونه برآشفته ام، کار سختی نیست که طور ِ دیگری قضاوت کنی ... اما اصلا اهمیتی ندارد!!
یکی از کتاب های کتابخانه ام همانگونه که بیرون کشیده بودیش باقی مانده،" دومین حلقه قدرت" ، ذهن من هم گویی در همان حوالی لنگر انداخته و مارک نافلر نمی دانم از کجا ساعت را فهمیده که 5:15 اِی اِم را به افکارم ضمیمه می کند... دوست ندارم فکر کنم، کاش امشب ناپرهیزی می کردم ... مگر چه می شد؟ ترسیدم تو را پریشان کنم، اما حالا خودم پریشان ترم... کاش چند پکی را با شما سهیم شده بودم ... الان مسلماً خواب می بودم ... گذشت .
فردا برای خودم تصمیم خواهم گرفت... فردا



هنوز در همین نقطه مانده ام ... راه میان دستشویی و صندلی را مکرراً طی می کنم و از خودم می پرسم: نتیجه؟!! مانده ام در بهت این عکس العمل کودکانه جسمم!! خُب فهمیدمت، اینچنین مکن!! خُب قبول، آرام بگیر دمی!! نمی دانم چرا قدرت ندارم به جسمم فرمان دهم، نمی فهمم چرا همیشه باید راه خودش را پیش بگیرد... انگار 3 پاره گشته ام: جسمی معترض، ملول مانده در میان دو نقطه! ذهنی مشوش و تب دار، در انتظار مجالی برای بروز دلخوری و خشم خود! بالغ ِ فرصت جو و مدعی ای که تنها محکوم می کند لیک راه حلی ارائه نمی دهد!!
رعد و برق ها تمام شده است، باران می آید ... از اینجا که نشسته ام تنها صدای چکیدن قطرات باران را می توانم برایتان گزارش کنم ... و متاسفانه دیگر برایم مقدور نیست پا به عرصه خیابان بگذارم. نفس برایم باقی نمانده ...



سعی کردم در همین مختصات مزخرف بیاسایم ... چشمانم به سختی بر روی کلمات متمرکز می شوند ... دارم به شب فکر می کنم و مطمئنم که هرگز نخواهند فهمید چه شبی بر من گذشته است ... زیاد هم مهم نخواهد بود!


کاش در این خود درگیری نامردانه جسمم خودش را قاطی نکرده بود، آنوقت می توانستم خودم را به محل کارم برسانم و در زیر انبوهی از افکار نامرتبط غرق کنم ... نمی دانم ساعت چند شده، اما به راحتی می فهمم تنهایم ... بگذار بازهم چشمانم را ببندم ... یک لحظه فراموشی...



زمان را می توانم تخمین بزنم، چشمانم را گشوده ام ... صدای زنگ تلفن هایم چون فحش برسرم فرود آمد ... چقدر هم سخت بود چشم گشودن ... مجدد راه تعریف شده را طی کردم ... دیگر دیافراگمم را در دهانم احساس می کنم ... بوی کافئین هوشیار ترم می کند ... بدون چشمانم هم این یک مورد را می توانم راحت پیدا کنم... خبر می دهم بیدارم و باز بروی صندلی یله می شوم، با گردنی که بر قامتم استوار نمی شود، با انگشتانی که سرو ته فرمان می برند ... و مصرانه دارم می نویسم، انگار مأموریتی درکار است!!!  دلم از نو آشوب است، لعنت به اعتیادها .... با اینکه حالم خراب تر شده اما به ته مانده قهوه می نگرم و پوزخند می زنم، باور کن پشیمان نیستم که سرکشیدمت!!!!


باید اطلاع دهم که به کار نخواهم رسید ... نمی دانم چه بگویم، خسته ام از بس جسمم رسوایم کرده! کاش می شد بگویم کار دیگری دارم ... کاش دروغگو بودم، این دروغ نگفتن من هم برای خود داستانی دارد ... می گویند نگفتن با دروغ گفتن تفاوت ها دارد، لازم نیست همه چیز را بگویی ... راست هم می گویند اما خیلی مانده تا این را به خود هموار کنم.

Raise me up
Don't let me fall
Cause I don't get myself
I feel like I felt before
But can't find my way
All those feelings went away
I may not be what you think I am
Think we ought to find ourselves
Think we ought to find ourselves
Again...
"riverside"
Out of Myself



هنوز در توهم این آهنگ غوطه ورم.تصمیم گرفته ام ... باید از اینجا برخیزم ... شاید رها شوم.

بعداً این پست را حذف خواهم کرد...

نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1388ساعت 8:19 توسط لیندا| |