تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!



* این چه رسمی است؟ ... رسم ِ تو را می گویم ... به کدامین آیین اینگونه رها می کنی، فرار می کنی ...گم می شوی ...



*آه یک شماره، فقط اگر این یاد یاری کند ... باید کسی باشد، حتی این لحظه های تاریک شب. باید به م.د بگویم ... باید به آقای کاف بگویم، باید به الف بگویم، یا نه باید به آن الف دیگری بگویم؟ به ح.ن؟ نه به آقای جیم یا ع.ا نه به آقای میم؟!!! به که به که؟ به که بگویم؟ چرا هیچ یک در این نزدیکی نمانده اید؟!!!



*محدودم و محصور. محدود این دنیا و این چهارچوب احمقانه اش. مرا ببخش هر آنکه که هستی! هر آنکه  می خواهی باشی! مرا ببخش ، ببخش، مرا ببخش که تلخم، گسم ... می سوزانم و باز تکرار می شوم ... کلمات را قرقره می کنم. مرا قبل از این سال ها، به دار آویخته اند ... تو فکرهایت را برایم کتاب کن، تو افکارت را برایم بفرست ... می خواهم جشن بگیرم و بار دگر از اطناب کلمات سوء استفاده کنم!!!

نوشته شده در ششم مرداد 1388ساعت 7:57 توسط لیندا| |