تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!



من هیچ وقت چنین طولانی مدت در این دانشگاه توقف نکرده بودم! این اولین و شایدم آخرین بار است که اینچنین آرام ذهن خود را معطوف جایی کرده ام که هیچ حس تعلقی به آن ندارم ...

چندین سال است که احساس تعلق شبیه خاطره ای دور می ماند، زنگی که به صدا در می آید و به من یادآوری می کند روزگاری متعلق بودم ... به جایی، کسی ... چیزی شاید! این روزها می گذرند و تنها چیزهایی که محکم چسبیده ام و با خود به هر کجا می برمشان، آرمان هایم اند!

ذهنم از خیر دانشگاه گذشت، هوا هم تاریکتر شده و گستره دیدم کم. گردنم بر تیغه ی تنم سنگینی  می کند و انگشتانم بی هیچ حس خاصی یخ می زند. من مسرانه نشسته ام، برای عبور زمان ... زمانی که از دست می رود. و من مشتاق آنم که بدانم کی به سر خواهد آمد. با خود فقط مرور می کنم تنهایی،سرما، سرما ... تنهایی، سرما ، تنهایی ...

طنین مبهمی دارد حقیقت ... مبهم و هول انگیز ... مبهم و آشنا ... انس گرفته ام با این ها ... کلمات یخ می زنند، می ریزند، کسی دل به حرف های من نمی دهد! بیهوده می نویسم، قلم هم دیگر برایش اهمیتی ندارند که من پراکنده می گویم!باور کردنش شاید سخت هم نباشد، پس باور می کنم!

نشسته ام در یکی از راه های باریکی که به یک دانشکده منتهی می شود و کسی هم در این حوالی نیست ... اگر این پِلیِر را از گوشم درآورم تنها صدای پرنده و خش خش برگها را خواهم شنید ... هر چند اینکار را نکرده ام اما صدای کلاغ ها به گوشم ضمیمه است!

ساعت اداری گذشته و دانشگاه در سکوت خود بیشتر و بیشتر فرو می رود. من هم بی هدف بر روی صندلی فلزی نشسته ام تا سرما بیشتر کرختم کند ... نمی دانم چرا؛ دلیلی هم نمی خواهم ... راضیم!

چراغ های محوطه را روشن کردند، هوا هنوز به قدر کفایت روشن است! کاش چراغی نبود و من همینگونه در سکوت خود، غرق عظمت تنهایی محوطه محصور اطراف می شدم ... به راحتی می شد فراموش کرد اینجا دانشگاه است.

گاهگداری باد می آید برگها را درهم برهم می کند و با خود بوی weed می آورد، دور و بر را جستجو می کنم هیچ جنبنده ای نیست، گیاه مرتبطی هم نمی یابم ... دیگر نمی شود بی تفاوت نشست ....

نوشته شده در سی و یکم تیر 1388ساعت 12:36 توسط لیندا| |
امروز خیلی آنلاین موندم ... خیلی چرخیدم. تمام مدت هم در حال بررسی صفحات مربوط به خودم بودم. کلی پروفایل مرتب کردم و سر و سامان دادم. یه بلاگ جدید هم ساختم برای خودم که دوست دارم اونجا هم شروع کنم به نوشتن. نمی دونم دقیقا لازم هست فرقی بین این دو جا باشه یا نه!!

به هر حال آدرسش اینه : روانی

نه اینکه اینجا کلی بازدید داره :))))) گفتم یه وبلاگ دیگه ای هم باشه ...

تا یه مدتی - شاید - هی از اینجا به اونجا و بلعکس لینک بدم ... تصمیم قطعی نگرفتم هنوز.

خلاصه فعلا وقتتون رو نمی گیرم

شب خوش

نوشته شده در بیست و ششم تیر 1388ساعت 21:41 توسط لیندا| |
داشتم برای خودم (لا به لای کاغذام) گشت و گذار می کردم ... این رو دیدم. یاد اون روز افتادم ... حالا هم به همین خاطر می نویسمش اینجا.


تو یک مردی

              پر از دردی

                         هنوزم با تمام غصه هایت

                              سخت می خندی ...

تو یک روحی

               سلحشوری

                          کسی انگار می خواند

                             درون گوش وجدانت

                                                   تو بیشعوری!!

منم دردم

           منم زجرم

                       منم هر لحظه با اندوه

                                 می جنگم ...

سلحشورم

            به معنای دگر

                            من نیز بیشعورم!!!

نوشته شده در بیست و ششم تیر 1388ساعت 18:14 توسط لیندا| |
یاد روزی افتادم که مطلبی نوشته بودی و آوردی تا من بخونم و نظرم رو بهت بگم! نمی
دونستی منم سردرگم تر از توام! یاد اون روزی افتادم که پا به پای هم زار می زدیم
... راستی که جات چه خالیه.

یاد اون روز افتادم ... غمت چنان سنگین شده بود که تو بغلم شکستی ... یاد روزهای
بعد افتادم که فراموش کرده بودی، من هرگز فراموش نمی کنم!

“no I don’t know … anymore”

باد اون روزی افتادم که با تو ساعت ها روی شن های خیس قدم زدم و حرفات رو گوش کردم
بلکه آروم بگیری. اون روزهایی که ادبیاتم هموارتر بود ...

“ I fucked it up now … I feel that I should”

یاد روزی که می خندیدی به حرفها و مسخره بازی هام و من چقدر راضی بودم که تونستم
تورو شاد کنم.

“And tell it like you still believe … That the end of the century … Brings a
change for you and me”

اون روزی که تو اتاقت تشسته بودم روی تخت و تو برام از غصه هات می گفتی ... آخر
دراز کشیدم و به سقف خیره موندم ... راهی نبود، حرفی نبود!! غصه بود، غصه ... غصه.

یاد اون روزی افتادم که تو تاکسی داشتی نگرانی هات رو با من قسمت می کردی تا شاید
با هم راهی پیدا کنیم برای نفر سومی که اون موقع نبود ... و من چقدر با تو حرف زدم
تو همون یه ذره راه!

یاد اون روزی افتادم که تو حیاط با هم آب بازی کردیم و خیس ِ خیس قهقهه زدیم ... و
آب چه سرد بود ... چقدر از زیر آب رد شدیم و اصلا هم سرما نخوردیم!!

یاد اون روزی که تو برف راه می رفتیم و ریز ریز می خندیدیم تا شاید اتفاقی بیفته
... اون روز اتفاق هم افتاد!

یاد اون روزی افتادم که با هم توی رستوران نشسته بودیم و مردم رو مسخره می کردیم و
استیک می خوردیم ... پیانو گوش می دادیم ... اومدیم خونه آیینه رو شکستم ... بازی
کردیم...

اون روز که کنار ویلا سیگار می کشیدم و تو بغلم کرده بودی ... می گفتی زندگی رو جدی
نگیرم ... من می گفتم : بلد نیستم ... تو می گفتی: می فهمم!

“so it is a shorter story … no love no glory … no hero in her sky”

یاد اون روز افتادم که تو نوایی با هم وایساده بودیم تا دیگری بیاد دنبالم. یادت
هست؟ چقدر خندیدیم ... زمستون بود و من تازه از سفر برگشته بودم.

اون روز که پیاده تا مترو با هم غیبت رئیسمون رو کردیم و شادمانه با هم دست دادیم
...

“Well I don't know if I'm wrong”

یاد اون روزی افتادم که بعد مدت ها دیدمت و پریدم بغلت، با کوله بار بزرگی از از
دست داده ها ... و افسوس هزاران چیز تو چشمم حلقه زد!! و بعد از اون چه کم دیدمت!

یاد اون روزی افتادم که گفتی داری برای درس میری ... چقدر نق زدم به جونت، چقدر
گریه کردم، چه تلخ بود ... تو رفتی و دیگه فراموش کردی ... مامانم از همون اول گفته
بود ... تو هم مثل همه!

یاد اون روزی افتادم که برف نموری میومد و ایستاده بودیم تو کوچه با هم حرف می زدیم
و تو دلقک بازی در می آوردی تا من بخندم ... اون روز هم ساعت دوم رسیدم مدرسه ...

یاد اون روزها بخیر، چقدر زود و چقدر دیر گذشته و من دلم می خواد هیمنجا همه چی
تموم شه ...

“ and why you said hallelujah … if it means nothing to you ... at all”
نوشته شده در بیست و یکم تیر 1388ساعت 22:34 توسط لیندا| |