بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
آن تپق های جوهری، آن حس ابلهانه و فشار ... آن
همه عصبانیت بیهوده از خود! مگر می شود آرام نشست و به ظلمات و سکوت خیره ماند؟!!
لااقل من نخواهم توانست! کلی تلاش کرده ام ، تازه اینچنین ضربه می زنم! کاش تلاش
هایم را پنهان کرده بودم، به هیچ کارمان نمی آید انگار!
دستم می لرزد و دم به دم خاکستر پراکنده می شود
... خود نیز در حال سوختنم!! دهانم می سوزد، ضجه هایش را فرو می خورد ... تجلی می
بخشد ... رها می کند ...
عبور می خواهم، فرار می خواهم ... آسمان از پشت
شیشه دست یافتنی نیست! آسمانم را بدهید ... من از تمام این طبیعت بیکران همین را
صمیمانه می ستایم ...! سرتا پا نیاز شده ام، چرا نمی توانم خود را سرکوب کنم؟!
تلخ ترین دردهایم را در خود انباشته ام برای
آنان که هرگز نخواهند رسید! پراکنده گویی هایم مرهمی است بی اثر ... نمی دانم این
انزوای گم را در کجا سامان خواهم داد. از زندگی به جایی پناه آورده ام که مقدر
نیست مأمنم باشد! هی خود را محکوم می کنم ... بمیر بمیر بمیر بمیر بمیر بمیر بمیر
و او نمی فهمد که نخواهد مرد ... باید مردن را از جایی خرید!!
یادآور روزها ...
به انتها رسیدن، آغاز فقدان ... و من بدجور
دلتنگ شده ام. دوست دارم پر گیرم و مجدد بگریزم ... آه چی می دانم ... آری هوس باز
شده ام ... هوس پرواز رهایم نمی کند! انگار باید به قالب دیگری فرو روم!
زبانم نیز می سوزد و رفته رفته کرخت می شود ...
تمام نیرویم را برای دستم وام گرفته ام. هنوز می خواهم مرقوم کنم تا بدانی ...
بدان ... دان ... ن ... و من دارم از مبارزه نیز خسته می شوم ... خیابان ... امان
... فرار ... گم شدن در کوچه های این سرزمین عجب موهبتی است ... آن سرمای شبانه
نافذ که رسوخ می کند ... آن سرمای سبز حجیم ... سیگار به سیگار، خط به خط، کام به
کام ...
مرا ببخش! هنوز یادنگرفته ام خود را عفو کنم!
سخت است این دادگاه ها را نظم بخشیدن ... چشمهایم می روند و می آیند ... دلم را
باید تهی کنم ... ذهنم را می آویزم، یادگار دانایی، دانستگی ... باورتان نخواهد شد
.... حضورم را می گویم!!! آیینه ها شاید دلتنگ شده باشند. فکر می کنم ... رنگ
حضورم سپید خواهد بود ... دیشبم به رنگ ها گذشت!!!
اینطور که پیداست با هم به این داستان ادامه می
دهیم ... و انگار کسی در دوردست ها نیست تا من بگویم: نزدیک تر بیا، آغوش بگشا،
بگذار با هم رها شویم!! تما دوستان را خط خطی کرده ام ... شاید باید به سرنوشت
اعتقاد پیدا کرد، اصلا عقایدم را به یاد ندارم ... بگذار دمی بیاسایم ... با این
همه فشار بر حافظه واژه نیز خرد می شود ... واج می شود ... صوت می شود ... و من می
گویم: اِ ... اَ ... هــ .... شـــ ... و حتی منظوری هم ندارم!!!!
«تو» این نوشته ها را می خوانی. باز هم به «تو»
لبخند می زنی و به «تو» یادآور می شوی «تو» «تو»یی!! من سیگار را می تکانم، نقطه
ای می گذارم، پیچش درد را قورت می دهم، کام می گیرم، حبس می کنم ... «تو» هنوز
داری آن لبخند احمقانه را بسط می دهی! می دانی حرص می خورم ... هنوز مشغولی، چه
لذتی هم می بری!! آن لبخند را باید از صورتت بشوییم!! کم کم نارنجی وار می
سوزد و محو می شود، به فیلتر رسیده ام ...
لب هایم حضور سیگار دیگری را تیک می زنند ... صدای فندک ... و دودی که از ورای آن
باز هم لبخند «تو» را می شود دید ...! آخر من با این لبخند هجوآلود «تو» چه کنم؟!
از چه اینگونه سرخوشی؟ از نابودیِ من! – خرده مگیر بر فعل
و فاعل هایم، می دانم «تو» تویی و من «تو» و «تو» من! - شاید از حضور من دلشادی که اینگونه دندان های
ردیفت را به نمایش گذاشته ای! حس عجیبی است! شاید بشود مرا درمانده خواند! شاید هم
اسف بار! – نمی دانم چرا نوشتن «اسف» مرا یاد اسقف می اندازد!! – دود را قورت می
دهم ... انگار خوشحالی هایت به انتها رسیده اند، دیگر لبخند نمی زنی! چه خوب! آه
شاید از درد کشیدن من رنجوری! خودت را درگیر این درد مکن، من که بارها گفته ام! ادامه دارد ...
وقتی از سربالایی
بلوار با قدم های سریع بالا می رفت همیشه تلخ بود. نگاه دیگران رو تحمل می کرد اما
بازهم لبخند نمی زد. خط اخمش انگار براش یه سمبل شده بود! نمی خواست رهاش کنه! با
قدم هایی استوار می رفت تا روزمرگی خودش رو رقم بزنه و تنها چیزی که دیگران از چهره
اش هرگز نمی فهمیدن رو در جایی جا بگذاره ..... چهره اش رو گاهی
پوزخندی مزین می کرد، پوزخندی که حماقت های خودش و مردم رو محکوم می کرد .... تنها
دلخوشیش همون قدم ها بود که ثبت می شد. با خود به هزاران چیز فکر می کرد و پاتک می
زد.... به "ما"
فکر می کرد، "ما" یی که مدت ها بود رو به زوال می رفت و هنوز همگی یک
صدا تکرار می کردند "ما"... طنین آن هنوز هم می توانست یه جماعت رو
میخکوب کنه، و اشکال کار در همین جا بود!! هنوز به "ما" باور داشتند،
نمی شد رهایش کرد.... نمی شد!!! ادامه نداد سربالایی به انتها رسیده بود،
رهایی!


