تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!


* طور دیگری باید گفت . . . ذهنم می دود مانند نگاهم . . . به هر سو و در مسیرهایی چه بسا تکراری تر از تکراری!

حرف می زنند، انگار این روزها دور بر من بیشتر از سابق صدای حرف می آید، خسته ام از این همه صدا، سکوت می خواهم . . . سکوت زنده!

سکوت زنده زیباست! صداهای معمولی تهران - شاید گاهاً بوقی -، صدای دم صبح! دم صبح های سابق. این روز ها فقط می کوبند!!! مشت، میخ، هرآنچه که صدایی دارد برای من کوبش است.






* هوا بهاری شده، دروغ نگفته باشم، شادم. سرخوشم که این سال هم دارد می گذرد و من زنده مانده ام!!

هنوز هم می توانم نگاه کنم، لبخند بزنم، غر بزنم و ...

باران که آمد دوست داشتم کمی جوان شوم . . . کمی . . مثلاً 10 سال!!! چقدر زود گذشته . . . . چقدر دیر!!

مرض تناقض گرفته ام.






* رفته بودم شهر کتاب (آرین)، برای جستجوی کتاب و رسیدن به آرامش . . . دریغ از آرامش!!

از آخرین باری که آنجا رفته بودم چند ماهی بیشتر نگذشته بود، اما . . .

یکسری بچه دنبال هم کرده بودند، یکی دیگر جیغ های رنگین می کشید! به جای موسیقی عالی همیشگی، از سمفونی ناموزون و بغرنج زنگ تلفن های همراه ملت غیورمان لذت بردم!! و امان از دست حرف ها ... هرکس از جایی و چیزی سخن می گفت و باور نمی کنید در آن نیم ساعتی که آنجا دوام آوردم، 2 نفر کتاب خریدند، فقط 2 نفر!! . . . بقیه در حال خریدن تقویم و لوازم التحریر و دستک دنبک هایی از این دست بودند.

در طبقه پایین کسی نبود اما صدای همسایگان بی مبالات بالایی همچنان ادامه داشت! گوش هایم را برداشتم و دوان دوان گریختم تا به هوای آلوده برسم ... آرامش!!

البته ناگفته نماند که در میان تقویم ها به "خفن تر زیستن" رسیدم، کلی تورق کردم و لبخند زدم. با تمام احوالات آخر سر هم قیمت آن را پیدا نکردم، تو دلم به دکتر جوادی عزیز غری زدم و تقویم را سرجایش گذاشتم.  خود دکتر یک پست تو سایت برای تقویمش نوشته  : www.saladj.com



نوشته شده در سی ام بهمن 1387ساعت 4:31 توسط لیندا| |
 

 

 

آنچه بعد از حریق از شهر وجودم باقی ماند، توصیف نکردنی است . . . 

 سرگردان پرسه می زنم . . . 

دارم به این ویران شهر سوخته عادت می کنم!!

نوشته شده در یکم بهمن 1387ساعت 23:31 توسط لیندا| |