تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!

 

 

 

بگذار برای آخرین بار حکایت کنم . .. جای خالی ات را . . .  سردی نبودنت را . . . بگذار همه بدانند . . . جای تو نیز خالی است . . .

هر آنکس که می گوید هستی دروغ می گوید، تو رفته ای و بازگشتنت را هرگز جشن نخواهم توانست گرفت . . . فقط نفهمیدم چگونه گریختی . . . امانی نبود، نرسیدم بگویم خدانگهدارت!!

داشتم نامه های گذشته را مرور می کردم، چه صادقانه دوری هایم را برایت تصویر کرده بودم. چه حادث شد؟!! در کدامین وادی بود که اینچنین ز هم دور ماندیم؟!

همیشه می گویم: صد افسوس ، صد افسوس. . .

کاش در آن واپسین دم مرا می دیدی . . . هنوز به همان حال مانده ام . . . فریاد زنان . . . کاش می شنیدی . . . فریاد می زنم: دوستت دارم!!

 

 

 

خدانگهدار . . .

نوشته شده در بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:18 توسط لیندا| |
 

دلیل نوشتن این مطلب شاید نزدیک شدن به بهمن ماه باشه... اولین پست وبلاگم مربوط به اون موقع است... اون زمان ها زیاد عامیانه می نوشتم، همیشه میان ادبی بودن و عامیانه بودن قاطی می کنم و نمی فهمم کدومش بهتره!!!!

در ادامه مطلب سال ۱۳۸۴ باید بگم من هنوز سگم رو دارم ... هنوز هم آدم معمولیی هستم و دنیا رو فتح نکرده ام. من تو نور هم نموندم و انصراف دادم! اومدم برای بار سوم نشستم سال اول اما این بار تو رشته ای که مجبورم کرد دیپلم ریاضی رو از تو کمد دربیارم... مهندسی فناوری اطلاعات!!! با اینکه چند سالی گذشته پیشرفت چندانی نداشته ام، گفته بودم زیاد درس خون نیستم:))، به هر حال امسالم همزمان باز مترجمی زبان کنکور دادم و قبول شدم؛ شاید اون رو هم بتونم کاری بکنم... اصلا عاشق گرفتار کردن خودم شدم!!

با اینکه هیچ چیز افتخار برانگیزی ندارم - هنوز - اما از وقتی اومدم تهران دیگه شاغل محسوب می شم. عموم اوقاتم به این میگذره که یا کار پیدا کنم یا کار کنم یا کار بتراشم!!!

از اون همه دوستی که داشتم تعداد اندکی موندن ... کم کم با اکثر آدمهای دور و بر قطع رابطه کردم - خواسته یا ناخواسته - خب، من تغییر کردم... زیــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد!

این منم ایستاده در آستانه هیچ کجا!

نوشته شده در بیست و چهارم دی 1387ساعت 21:34 توسط لیندا| |
 

سلام

یک مدتی نبودم ... یک مدتی نخواهم بود. اما بازهم خواهم آمد.

ممنون از حضورتان.

 

این هم یک توضیح مفصل تر: اطلاع رسانی

نوشته شده در هشتم دی 1387ساعت 7:25 توسط لیندا| |
!!هرچی سنگه واسه پای لنگه



نه دیگه خدایی همینه !!
...باور نمی کنید؟!!خب ... شاید نبایدم باور کنین

به هر حال ماجرا از این قراره که : بدانید و آگاه باشید من و دوست خوبم آزاده ( که برخی از دوستان می شناسن
و برخی هم نمی شناسن) پنجشنبه تصادف سختی کردیم و آلان شل و پل شده در حال گذران زندگی هستیمنه اینکه فکر کنید ما ماشین داشتیم یا سوار ماشین بودیم!!! خیر ما پیاده بودیم روی خط عابر پیاده بودیم !!!خیلی
راحت از عدم یک موتوری ما رو نشونه گرفت و له کردبه هیچ عنوان فکر نکنید که جناب آقای موتوری ما رو کمک کرد یا خواست کمک کنه!!!! خیر ایشون تا دلتان
بخواد به ما فحش (...) داد و سوار شد فرار کنه و دست مردم درد نکنه که به هوارهای من جای گرفتن من و
آزاده پریدن اون نامرد و خفت کردن!!!!
خلاصه کلانتری و آمبولانس و عکس و سی تی و ببر و بیار و سرم و ... کل اجدادمون رو یاد کردیم و با کوله
باری از بهت و حیرت و عصبانیت به علاوه درد و پای لنگ و گردن علیل و سر درد و سرگیجه جمعه مرخص شدیم
تا هی حرص بخوریم و غرلند کنیم.

نمی دونم چرا اما هنوز نمی فهمم چطوری اینطوری شده، هنوزم نمی دونم چرا؟ خیلی زیاد به یاد تصادف اسقند
1382 افتادم و با خودم فکر می کنم هر دو تاش بد بود و فاجعه و من هنوز زندم... اون بار خودم راننده بودم،
بیشتر آگهی داشتم که چی داره پیش میاد، اینبار نه نفهمیدم چی شد فقط بطور هولناکی سیاهی بود و بس! ضرب
بود و درد،
اصلا هم خوش نگذشت، اما بازهم تو محل بودیم، وسط بلوار میرداماد، ازدحام جمعیت، حضور آشنا ها و تداوم این
سوال که چرا این همه زنده می مانم!!! آزاده بیشتر شوک شده ، تجربه جدیدی بوده براش و من چه حس بدی داشتم وقتی نمی تونستم کمکش کنم، نمی
تونستم حتی خودم رو بکشم به سمتش، دوست داشتم بیشتر به خودم می تونستم مسلط شم، اما تسلطم در حدی بود
که تنها تونستم خبر دادن ها رو هماهنگ کنم، خودم رو جمع کنم، وسایل رو بشمرم، 110 بخوام، تصمیم بگیرم
که آمبولانس بیاد یا نه، و کارهایی اینجوری، دلم می خواست دوستم رو بغل کنم و ببرم اما جسمم یاری نمی کرد،
فقط لرز داشتم و لرز و لرز... خیلی طول کشید تا بهت اولیه خودم رو قورت بدم...خیلی بیشتر از اون چیزی که
از خودم توقع دارم...


Saturday December 27, 2008 - 11:04am 
نوشته شده در هفتم دی 1387ساعت 11:4 توسط لیندا| |