تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!

 

 

نبودنت یک ماهه می شود، روزگار می گذرد . . .

 هرگز درباره نبودنهایمان صحبت نکرده بودیم، نه قراری، نه عهدی، هیچ چیز . . . این مبحث را فراموش کرده بودیم بنویسیم!

روزها طولانی تر شده، خواب های نامنظم و افکار مغشوش همه جا همراهیم می کنند. جایت بدجور خالی است، خانه خالی شده، هیچ چیزی را تغییر نداده ام اما دیگر مثل سابق نیست، زمان گم شده ، من مغروق!! به زور خود را به کار می رسانم، . . . در تمام پیاده روی هایم خیابان ها پر از تصویر خاکستری تو اَند! تکرار می شوی. . . در هر کجا و هر نگاه . . .

خود را به خیابان می اندازم شاید ازدحام انسان ها نجاتم دهد، راه رهایی نیست!! آنقدر کسی نیست که گاهی دلم می خواهد از این چهره های غریبه ی خیابان، برای یک آغوشِ همدرد یاری طلبم . . . چقدر دوست داشتم کسی باشد، مرا در بغل بگیرد و بگوید: « همه چیز درست خواهد شد.»  . . . به همین سادگی! باور کن من مانده ام و کلی خاطره . . . نبودنت را قاب گرفته ام!

به خانه باز میگردم، جایی که نبودنت را بیشتر و بیشتر معنا می بخشد، قلبم به دنبال توست، و دیگران نمی فهمند پس از این همه سال فراموش کردن تو عمری به درازا خواهد کشید . . . خود شیرینی می کنند، کاش می فهمیدند، جایگزینی برایت نمی خواهم، هنوز صادقانه عاشقم . . .

 

. . .داشتم می گفتم . . . روزگار در گذر است . . . بغلیم مکرر پر و خالی می شود -  شب ها را اینگونه کوتاه می کنم -  ویسکی از ابتدا بود کنیاک را هم اضافه کرده ام ، وجودم را به آتش می کشد - پولم را نیز - باز هم مصرانه به تو فکر می کنم . . . و هنوز بر تصمیم خود مصمم مانده ام. اینگونه بهتر است . . . نه؟!! هر لحظه از خود می پرسم، شک می کنم، می هراسم . . . نمی خواهم اشتباه کرده باشم، هر چند از ابتدا اشتباه بود،. . .  کاش دل کندن را کسی یادم داده بود. دل نکندم، فرار کردم، تو را در واپسین پیچ زندگی جا گذاردم، حتی جرأت نکردم برایت توضیح دهم، هنوز هم مذبوحانه تلاش می کنم از یاد ببرم تو نیز در این جدایی سهمی داری . . . هنوز هم نمی خواهم به چهره ی مبهوت تو فکر کنم، می دانم باور نکرده ای . . .       کاش می توانستم بگویم: « باور نکن! »      برایت نگرانم . . . نگرانم که نبودنم کمی سختت باشد، کسی نباشد غصه هایت را به او بگویی، نگران آنم که فراموش کنی کارهایم را به دیگری محول کنی . . . کاش می توانستم تا ابد صبر کنم . . . آنوقت خیالم راحت بود . . .  با خود بارها و بارها فکر می کنم . . . نکند آنقدر که باید دوستت ندارند!، نکند غمگین باشی . . . کاش می توانستم بگویم : « نکند باور کنی!! »  . . . اما باور کن . . .

 من رفتم، دیر آمدی . . .


نوشته شده در چهاردهم آذر 1387ساعت 19:51 توسط لیندا| |
 

 

 

یک نگاه، یک تبسم، یک دریچه . . . پر گشودن!!

می خواهم پر بگشایم، حکایت کنم . . . شاید دوباره از نو بتوان زنده بود . . .

یک حضور، یک آغوش، یک مأمن . . . گریز!!

می خواهم بگریزم، پنهان شوم در آغوشی . . . تنهایم چنانکه در عدم می باید بود . . .

نشسته ام بر ویرانه های عمرم، بر برهوت وجودم، اشک میریزم . . .

 هیچ کس از اینجا عبور نخواهد کرد!!

بر خرابه های حضورم برجهای خیالی می سازم . . .

 می خندم به یاد تمام آنچه که گذشت و در میان دلهره ی خنده هایم هویتی گم می شود . . .

صدای فریاد می آید . . . منم که فریاد می کنم : عمرم بود . . . عمرم!

 

. . . و شما گنگ نگاه می کنید، حتی باورم نیست که مرا می بینید!!!!

توهم شده ام!!

 

نوشته شده در یازدهم آذر 1387ساعت 20:16 توسط لیندا| |