تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!

Entry for November 14, 2008




Love hurts, love scars, love wounds' and most
Any heart not tough or strong enough
To take a lot of pain,
Take a lot of pain
Love is like a cloud, it holds a lot of rain
Love hurts, oh, love hurts

I'm young, i know, but even so
I know a thing or two - i
Learned from you
I really learned a lot, really learned a lot
Love is like a flame, it burns you when it's hot
Love hurts, oh, love hurts

Some fools
Think of happiness, blissfulness, togetherness
Some fools
Fool themselves, i guess
They're not foolin' me
I know it isn't true, i know it isn't true
Love is just a lie made to make you blue
Love hurts,
Oh, love hurts

I know it
Isn't true i know it isn't true
Love is just a
Lie made to make you blue
Love hurts, oh, love hurts
Oh, love hurts..




Damien Rice
Love Hurts lyrics


Friday November 14, 2008 - 12:20am
نوشته شده در بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:20 توسط لیندا| |
Entry for November 11, 2008




گاهی با هزاران حرف می آیم . . . آنقدر سکوتتان تلخ است که من نیز سکوت می کنم
گاهی حرفی برای گفتن هم ندارم می آیم که حضورم را معنا بخشم . . . می دانم بیهوده است
نمی دانم بی قراریهایم را چه کنم . . . دیگر صبری ندارم تا هزینه کنم



Tuesday November 11, 2008 - 06:03pm 

نوشته شده در بیستم آبان 1387ساعت 18:3 توسط لیندا| |
 

 

اعتراض می کنید . . . به زندگی، به من، به حضور و عدم حضور، به دوستی، به هر آنچه که برایتان رنگی بگیرد! و فراموش می کنید، چه ساده، فراموش می کنید زندگی را خود نوشته اید!!!فراموش می کنید من را، با هر آنچه که خود تعریف کرده اید.

اعتراض می کنید، توفیری نخواهد کرد!

 من سنگم، من ظلمم، من کوهم!!تعریف هایتان را برای خود زمزمه کنید! من دیگر نیستم، من نمی خواهم که باشم . . .  من خسته ام!!!

چرا!؟ آیا تا به حال از خود پرسیده اید؟ آیا آنقدر برایتان ارزش داشته که بخواهید در پی جوابی باشید؟ بگذارید یادآوری کنم . . .نه!!

تعریف هایمان سالهاست متفاوت شده. از من دور شوید، مرا به خود رها کنید، دنیای ما ره به یکجا نمی برد.گنگم! در میان هزاران مصوت بیهوده!

کودکی دیگر همراهم نیست، در ازای زنده ماندن گاه باید ارزشمند ترین ها را فروخت . . .مگر شما نفروختید؟دوستی را می گویم! بگذارید خاطره شویم . . .   

نوشته شده در چهاردهم آبان 1387ساعت 18:9 توسط لیندا| |
 

 

روزگار ملال آوری شده است، در هیچ کجا نمی توان درنگ کرد

                                                                          نه آرامشی است نه سکون!

 

حیران مانده ام، به کجا می توان پناه برد!

فکر کودکانه ای است، جایی برای فرار نبوده و نخواهد بود . . .

ما همگی محکومیم، خواهی نخواهی تحمل می کنیم و دم نمی زنیم . . .!!

ولی با تمام این تفاسیر،

                              کاش جایی بود برای گریز!!!

 

 

 

نوشته شده در ششم آبان 1387ساعت 9:56 توسط لیندا| |