تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!

 

 

در جریان که هستید هنوز دارم تمیز کاری می کنم، کار بسیار وقت گیری شده اما نمی دانم چه اصراری دارم که حتماً انجامش بدهم....

بازهم لینک های حذفی را در ادامه مطلب می آورم


ادامه مطلب
نوشته شده در بیست و نهم مهر 1387ساعت 14:56 توسط لیندا| |

امروز وقتی بود نشستم و پیوندهای وبلاگ را الک کردم. برخی دیگر نمی نویسند،برخی فیلتر شده اند، برخی اصلا حذف شده اند!

تازه متوجه شدم چه مدت طویلی است که سری به آنها نزده ام... هم شرمنده شدم هم ناراحت. شرمندگی اش که کاملا واضح است از برای چیست، اما ناراحتی برای آن بود که برای خودم مشخص شد چقدر نحوه زندگیم دستخوش تغییر شده است.

به هر حال قسمت لینک های پایین صفحه را مرتب کرده ام. لینک های بالای صفحه را هم سعی می کنم هر چه سریع تر به روز کنم. لینک های حذف شده را در ادامه مطلب آورده ام تا مشخص باشد.

موفق باشید


ادامه مطلب
نوشته شده در بیست و ششم مهر 1387ساعت 11:54 توسط لیندا| |

 

 

 

 

 

 

 

انگار تنها آرزوی تو پرواز بود و بس . . .

                                                 شادمانه پریدی . . .

اما آیا هیچ فکر کرده بودی

خاطره خواهی شد . . .!

نوشته شده در بیست و سوم مهر 1387ساعت 19:46 توسط لیندا| |
Entry for October 13, 2008
 



اگر حوصله و مجالی باشد گاهی سرکی در این اطراف می کشم و از دیدن این همه غریبه در لیست دوستانم یخ میکنم...با خودم فکر می کنم چه بیهوده مرا به لیستشان اضافه میکنند و من چه بی علاقه همه را قبول می کنم و آخرین جمعه هر ماه لیست را غربال می کنم و حتی یک نفر هم نیست بگوید چرا؟!!!هــــــه
چقدر زندگی مجازی شده حتی در واقعیت هر روز و هر شب . . . نمی دانم، از تنبلی است ؟ از بی علاقگی و بیخیالیست؟ یا یک نوع بازی خسته کننده؟!!!تازگی ها با دوستان قدیمی و نزدیکم نیز ترجیح می دهم از این طریق رابطه برقرار کنم، البته باید بگویم من نامه نوشتن سنتی را به همه این کارها ترجیح می دادم اما به دلایل مختلفی از این کار دست کشیدم و پست یکی از بزرگترین عوامل بود! الان هم نامه الکترونیکی برایم با ارزش تر است اما چه کنم که اطرافیان اصلا و ابدا گرایشی به چک (معادل فارسی را هرچه فکر کردم یادم نیامد) کردن صندوق خود ندارند در نتیجه اجبارا به انواع و اقسام پیام ها رو آورده ام.
اصلا چی می گفتم؟!!!!
اساسی ترین مشکل از همان جایی شروع شد که اسمش را گذاشته اند بزرگ شدن، نمی دانم خوب بود یا بد بود،حق بود یا نه!اما خیلی وقت ها دل تنگی کودکی آزارم می دهد. بعد از بزرگ شدن انگار بین من و دنیای اطرافیانم فرسنگ ها فاصله افتاد . . . باور ها، آرزوها، تفکرات، دیدگاه ها، اهداف ... همه و همه . . . دیگر شباهت آنچنانی باقی نماند و من در میان یک جماعت آدم هنوز تنهای تنها ایستاده ام و درک نمی کنم در میان این هیاهو چرا فقط من غریبم!!!!!!!



انگار زندگی من به بیراهه می رود . . .



همین



Monday October 13, 2008 - 08:19pm 
نوشته شده در بیست و یکم مهر 1387ساعت 20:19 توسط لیندا| |