بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
و گویی کسی فریاد می زد . . . ما تنها شدیم . . . ما ظالمانه تنها شدیم! و آسمان هزاران تکه شد . . . حس رهایی، هبوت تکرار، تکرار، تکرار، بدون هیچ گریزی زندگی حکمی ناعادلانه بود! و به یاد ندارم عدالت را . . . شاید که روزی، در جایی، کسی، آن را معنا بخشد هزاران بار افسوس خود را دفن کردیم شاید انگیزه ای برای برخاستن و افسوس و صد افسوس که هر بار زنده تر از پیش ما را به دام انداخت! و فریاد کردم ظالمانه بود، ظالمانه بود . . . صدا در تاریکی چنان پژواکی داشت که سقف خدا فرو ریخت! دروغ بود آنچه می پنداشتیم . . . دروغ بود . . . خانه خدا از همان ابتدا سقف نداشت! ظالمانه بود ومن در طنین لحظه ها چنان محو ماندم که هرگز . . . تکرار خود را نخواهم دید! و تو اندیشه می کنی به مهملات کسی که مرده است؟ ظالمانه است ظالمانه!

