بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
به یاد دارم روزگاری نه چندان دور کسی در آینه بود . . . مرا نگاه می کرد با چشمانی از اندوه و هراس اندوهی غرق در خنده هراسی منوط به آینده در آینه نگاه می کنم جایم چه خالی است . . . چمدانی در دستم، و تو ایستاده ای چون همیشه
می آیم
از جاده های بی انتهای مقصود،
با کفش هایی به جا مانده از هر آنچه که نبود
ــ هر آنچه که هرگز نخواهد بود
نظاره می کنی حضورم را
بی آنکه بدانی
من برایت
خبر حریق آورده ام. . .


