در واپسین لحظه ها گم شدم! زندگی این روزها چنان سخت می گذرد که از عبورش مجروحم، آنچنان می کوبد و می گریزد که مجال فغانم نیست... سخنی نیست، آرامشی نیست، باوری نیست. . . چه نیازی به حضور! نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 10:19 توسط لیندا| |
سخنی نیست، آرامشی نیست، باوری نیست. . . چه نیازی به حضور!