بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
میان این همه تاریکی و تلخی به خود می پیچم و انـــــــگار صدایم را نه چندان قبل به فریادی هدر کردم. به خود می پیچم و مجنون هراسیده و ناهمگون میان ظلمت ذهنم به دنبال فغانی٬ شیونی٬ آهی خدایا من چه محتاجم در این لحظه . . . هنوزم می دوم بیهوده٬ درمانده پی این وهم بی مقصود که تنها در پس چشمم در آن تصویر نا معلوم در آن آبی بی تکرار به جا مانده . . . به خود می پیچم و افسوس چنان غرقم در این نقش خیال انگیز که امید نجاتم نیست و روزی در همین لحظه شــوم آهــی به جامانده ز تنهایی در آن توصیف رویایی . . . !
در این لحظه چنان بی تاب و سرگردان
نوشته شده در پانزدهم مهر 1386ساعت
9:33 توسط لیندا| |

