تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!

در این لحظه چنان بی تاب و سرگردان

میان این همه تاریکی و تلخی

به خود می پیچم و انـــــــگار

صدایم را نه چندان قبل به فریادی هدر کردم.

به خود می پیچم و مجنون

هراسیده و ناهمگون

میان ظلمت ذهنم

به دنبال فغانی٬ شیونی٬ آهی

خدایا من چه محتاجم در این لحظه . . .

هنوزم می دوم بیهوده٬ درمانده

پی این وهم بی مقصود

که تنها در پس چشمم

در آن تصویر نا معلوم

در آن آبی بی تکرار

به جا مانده . . .

 

به خود می پیچم و افسوس

چنان غرقم در این نقش خیال انگیز

که امید نجاتم نیست

و روزی در همین لحظه

شــوم آهــی

به جامانده ز تنهایی

در آن توصیف رویایی . . . !

نوشته شده در پانزدهم مهر 1386ساعت 9:33 توسط لیندا| |