بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
اندیشه می کنم اندیشه های سرخ اندیشه هایی حزن آلود نشسته بر انحنای ذهن شکسته در امتداد راه پیوسته به آه های بی قرار و کشدار به خلسه می روم خلسه هایی سرخ خلسه هایی بس کوتاه نشسته در انتظار مرگ شکسته بر واژه ی زمان پیــوستـه بــه آرزوهــای مــحــال پیوند می زنم پیوندی سرخ پیوندی به معنای وجود نشسته بر پیشانی شکسته در قوس هر ابرو پیوسته به چین و چروک سال ها تمام سرخی من از توست . سهم من تنهایی است سهم من داشتن یک لحظه است سهم من هم آغوشی گرمی است در بستر یک مرد غریب ـ این همان یک لحظه است! سهم من از دنیا تلخ تر از باور بود سهم من لحظه ای گرما بود گرمی از یک مستی مستی از یک آغوش آغوشی گرم از لحظه ی شهوتناک گذر ـ گذر از جلوی یک چشم نابینا!! من چه تنهام در این لذت گنگ!
نرسیدم... دیر شد... یک سالگی وبلاگم را جشن نگرفتم!!
نمی دانم، به راستی نمی دانم، این کدامین ورطــه است که بـــدان گرفتار آمده ام... و سال ها یکی پس از دیگری
می گذرند و من نا امیدتر از پیش ادامه می دهم ... برای هیچ!!
انگار روزی به من گفته بودند باید اندکی صبر داشت ... آنقدر صبر کردم که یارای رفتن در خود نمی بینم!
و چه نا مربوط می نویسم، دیگر تنهایی هایم در کلمات نمی گنجد.
یک یادگاری
از زندگانی
یک یادگاری
از بودن تو
یک یادگاری
نقش هویت
یک یادگاری
درد نبودن
یک یادگاری
فریاد خاموش
یک یادگاری
مرگی در آغوش
یک یادگاری
نقش مسافر
یک یادگاری
مردی عابر
یک یادگاری
برف زمستان
یک یادگاری
حکم جدایی
یک یادگاری
مرگ قناری
_ این کودکانست
یک یادگاری
حرف جوانی
یک یادگاری
اندوه بودن
یک یادگاری
ترس از نبودن
یک یادگاری
از رفتن تو
یک یادگاری
قلب شکسته
یک یادگاری
چشمان خسته
یک یادگاری
پایان قصه .


