بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
تا هست، زندگی رنگی است
می توان آرام در کنارش بود
می توان پرشور سر راهش بود.
می توان خندید
می توان رقصید
می توان او را در کنار خود
در خیالی دور
یا که در یک قاب
تا همیشه داشت.
می توان خندید
می توان چرخید . . .
تا که او رفت زندگی خالی است
می توان تنها روی لحظه ها
خط بطلان دید.
می توان گریید
می توان نالید
می توان او را
بی نگاه هم دید،
در خیالی دور
با دو چشم کور
خالی از هر نور
زندگی را دید.
می توان گریید
می توان لرزید
می توان خوابید . . .
اما تا او هست زندگی رنگی است
می توان بود و شادمانه زیست!
ادامه مطلب نوشته شده در هفتم شهریور 1385ساعت
14:32 توسط لیندا| |


