بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
عمر را بفروختم به همان لحظه ی گنگ
به همان لحظه ی محو
در میان دو نگاه
عمر را می بینم . . .
عمر را می بینم
نشسته بر آستان بینایی
و دو چشمانم را
مدتی است، هر روز
می گشایم
به افق ِ آگاهی
و چه سرمایی است
در این وادی عمر . . .
که در آن می بینم
سالیان کوتاهم
به چه سختی بگذشت
و چه خوش بودم من! نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1385ساعت
11:55 توسط لیندا| |


