بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
فقط آمده ام که فریاد کنم!
خسته ام از خود، چنان که توانم نیست برایت توصیفش کنم. نمی دانم چرا اینچنین به خود پیچیده ام که مرا رهایی نیست.
کاش مفری بود، یا دست کم راهی برای برگزیدن... کاش لا اقل کسی بود - دستآویزی شاید - برای بهانه هایم!
آ هـــــــــــــــــــــــــــــای کسی!!!!
بشتاب این فصل زندگی مرا از نو رنگ آمیزی کن.
آخر ای دوست، نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید؟
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید.
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید.
آنهمه عهد فراموشت شد؟
چشم من روشن، روی تو سپید.
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید؟
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید.
دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید.
فریدون مشیری
Friday July 21, 2006 - 01:20am
دوستان عزیز که لطف می کنید و نظر می دهید:
نظر خواهی تنها برای آخرین پست فعال می باشد. اگر خواستید خوشحالم کنید و نظر بدهید ، مربوط به هر پستی که
بود، شما لطف کنید در آخرین پست بنویسید.
با تشکر
نشسته ای بر سرسرای وجود چه اندیشه ای در سر داری؟
پیچ کدامین جاده را پشت سر می گذاری؟
در خم کدام کوچه در سایه های شب گریز می زنی؟
در سنگینی هجای کدام کلمه می شکنی؟
در موج سهمگین کدامین نگاه غرق می شوی؟
در نسیم کدام صدا آرمیده ای؟
در مهمانی کدام فصل ایستاده ای؟
. . . که من تو را نمی یابم!
که آهسته، بی تو می روم به راه های گم . . . بی تو می روم در غربتی غریب.
می شکنم آهسته ایستاده بر جاده های انتظار. . .
می دانم که نمی آیی!!
می دانم.
تو به آسانی از کنارم عبور خواهی کرد
و همانگونه که سایه ات را در پیچ کوچه های شب جا گذاشتی
مرا نیز بجا خواهی گذاشت
خودت را به تشویش میانداز
نکاه من در عبورت خواهد شکست
با تو نخواهد آمد
خودت را سرزنش مکن
این سنت است؛
مرا تـــنها گـــذاشـتن و رفـــــتــن!
و تــو ســنت شــکنی را نــــیآمــوخــــتـــه ای
من می دانم تو غرورت را به بازی نخواهی گرفت
و من تو را رهنمون نمی کنم.
دیـــــــــگر نه...


