بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
چه خوبی تو
ببین من انقدر طرفدار پروپا قورسم که پسوردت رو میزنم تا تو بلاگت نظر بدم
خوب و خوش باشی گیگیلو
آه! نرو صبر کن
قرارمون این نبود
باید سکه بیاندازیم
اگر شیر آمد: تردید نکن که
دوستت دارم
اگر خط آمد: مطمئن باش
دوستدارت هستم...
صبر کن سکه بیاندازیم...
اگر دوستت نداشتم.... آن وقت برو!
این مطلب را از آدرس زیر برداشته ام
http://ehsan-sa.blogfa.com
همه به اندیشه های من می خندند...
مادرم به رنگ آمیزی اندیشه هایم ایراد میگیرد.
... و من فکر می کنم مادرم چه کوته اندیشه می کند!
اندیشه هایی بس کوتاه اما پیوسته به وسعت و بیکرانگی
مادرم از اندیشه های من خجل است.
همه به اندیشه های من می خندند ...
اندیشه هایی روشن، پیوسته به سحرگاه
اندیشه هایی به رنگ آبی دریا
همه به اندیشه های من می خندند ...
مادرم از اندیشه های من به گریه می افتد!
چقدر به جای خالی محبت انس گرفته ام
کجاست آنکه این روزها را ز من خواهد گرفت؟
کجاست آفتابی که دیدگانم را در بر خواهد گرفت؟
چقدر به بودن تو در نقره فام خیال
چقدر به پرواز پرنده در آبی روشن دو بال
چــــقــدر چـــقــدر چـــقـــدر عادت کرده ام
منی که عادت نمی کردم
چگونه به سرخی احساس تو خو گرفته ام؟!
من به این زندگی ملال آور عادت کرده ام!
زندگی را می توان در یک کوچه خلاصه کرد،
می توان مثل سمندر روی دیوار دهکده خزید
می شود لا به لای برگ های خزان زده، خاطرات بچه های کوچه را پیدا کرد
می شود سر هر ظهر- پشت این سکوت موهوم- صدای پر شدن برکه از آب را شنید
می شود گریان سراسر کوچه های دهکده را دوید.
بوی خاک تازه می آید، بوی غم، بوی کاهگل .
می شود خندان سر گذر بر چهار پایه نشست_ تخمه شکست!_
می شود قفس را در کبوتر پیدا کرد _ درونش تخم کتان!_
می توان لبخند را از سر شانه تکاند، به یک تلنگر بس خشک
می توان با نگاهی آرام آسمان را پر از پرنده کرد
می توان در کنجی نشست. تکیه به دیوار همسایه داد.
از خیر دهکده باید بگذشت...
بوی غم، بوی خاک، بوی کاهگل می آید....
چشمانم ترند.

