تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!

سلام
چه خوبی تو
ببین من انقدر طرفدار پروپا قورسم که پسوردت رو میزنم تا تو بلاگت نظر بدم
خوب و خوش باشی گیگیلو
نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1385ساعت 0:14 توسط لیندا| |
Entry for June 11, 2006




آه! نرو صبر کن
قرارمون این نبود

باید سکه بیاندازیم
اگر شیر آمد: تردید نکن که
دوستت دارم

اگر خط آمد: مطمئن باش
دوستدارت هستم...

صبر کن سکه بیاندازیم...

اگر دوستت نداشتم.... آن وقت برو!




این مطلب را از آدرس  زیر برداشته ام
 http://ehsan-sa.blogfa.com
Sunday June 11, 2006 - 04:06pm 
نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1385ساعت 16:6 توسط لیندا| |
اندیشه های سبز، اندیشه های خاکستری،
همه به اندیشه های من می خندند...
مادرم به رنگ آمیزی اندیشه هایم ایراد میگیرد.

... و من فکر می کنم مادرم چه کوته اندیشه می کند!

اندیشه هایی بس کوتاه اما پیوسته به وسعت و بیکرانگی
مادرم از اندیشه های من خجل است.
همه به اندیشه های من می خندند ...


اندیشه هایی روشن، پیوسته به سحرگاه
اندیشه هایی به رنگ آبی دریا
همه به اندیشه های من می خندند ...


مادرم از اندیشه های من به گریه می افتد!
نوشته شده در بیستم خرداد 1385ساعت 21:9 توسط لیندا| |
چقدر به این عبور ها عادت کرده ام

چقدر به جای خالی محبت انس گرفته ام

کجاست آنکه این روزها را ز من خواهد گرفت؟

کجاست آفتابی که دیدگانم را در بر خواهد گرفت؟

چقدر به بودن تو در نقره فام خیال

چقدر به پرواز پرنده در آبی روشن دو بال

چــــقــدر چـــقــدر چـــقـــدر عادت کرده ام

منی که عادت نمی کردم

چگونه به سرخی احساس تو خو گرفته ام؟!

من به این زندگی ملال آور عادت کرده ام!
نوشته شده در نوزدهم خرداد 1385ساعت 16:43 توسط لیندا| |




زندگی را می توان در یک کوچه خلاصه کرد،
می توان مثل سمندر روی دیوار دهکده خزید
می شود لا به لای برگ های خزان زده، خاطرات بچه های کوچه را پیدا کرد
می شود سر هر ظهر- پشت این سکوت موهوم- صدای پر شدن برکه از آب را شنید
می شود گریان سراسر کوچه های دهکده را دوید.
بوی خاک تازه می آید، بوی غم، بوی کاهگل .
می شود خندان سر گذر بر چهار پایه نشست_ تخمه شکست!_
می شود قفس را در کبوتر پیدا کرد _ درونش تخم کتان!_
می توان لبخند را از سر شانه تکاند، به یک تلنگر بس خشک
می توان با نگاهی آرام آسمان را پر از پرنده کرد
می توان در کنجی نشست. تکیه به دیوار همسایه داد.

از خیر دهکده باید بگذشت...
بوی غم، بوی خاک، بوی کاهگل می آید....




چشمانم ترند.
نوشته شده در هجدهم خرداد 1385ساعت 21:44 توسط لیندا| |