تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!

با خود اندیشیدم...
گریه ام گرفت...
آرام آرام هق هق گریه ام را فرو خوردم تا مگر چرخ زمان به اندیشه ی من دست نیابد. اندیشه ام چرخید، چرخید و در برابر چشمانم...دور شدنت را دیدم.
چشمانم از آنچه تجربه کرده بود، لرزید.
اندیشه ام از حادثه ای که در پیش بود ترسید!



حالا از آن روز سال ها گذشته ...حادثه حادث شده...
نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1384ساعت 5:2 توسط لیندا| |
Entry for March 14, 2006



زندگی ام نیست این وقتِ گریزپا
که در آن چنین شتابناکم می نگری.
من درختی ام فرارویِ پس زمینه ی خویش،
من تنها یکی از دهان های بسیارِ خویشم
و آنی که بس زود هنگام بسته می شود.

من آرامش میان دو آوایم،
که به هم دیگر خو نمی گیرند.
 زیرا که آوای مرگ سرِ بَر آمدن دارد-

اما در درنگی تاریک
هر دو با هم آشتی می کنند.
و نغمه، زیبا می ماند.


Tuesday March 14, 2006 - 02:36am 
نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1384ساعت 2:36 توسط لیندا| |
آن یار کـــــــزو خانه ما جـــــــای پـــــــــری بود سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فــــــروکش کنم این شهر به بویـــش بیچاره ندانســــت که یارش سفری بود
مـــنظور خــــــردمــــــند من آن مـاه کــــه او را با حــسن ادب شیوه صاحـب نـظری بود
از چـــنــــــگ منش اخـــــتر بدمــــهر به در برد آری چـــــکــنم دولــــت دور قمـــــری بود
عــــذری بــنه ای دل که تو درویـــــشی و او را در مملـــــکت حــسن سر تاجـــوری بود
تـــــنها نــــه ز راز دل مـــــن پــــرده بر افـــــتاد تا بود فـــلــــک شیوه او پـــرده دری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفــت باقـی همه بی حاصلی و بی خبری بود
خـــوش بود لــــب آب و گـــل و سبزه و نسرین افسوس کـــه آن گنج روان رهـگذری بود
خود را بــــکش ای بلـــبل ازین رشک که گل را با یاد صــــبا وقت سحر جـلوه گــری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شـب و ورد سحری بود







به هر حال دیگر برای همیشه جایت خالی خواهد ماند. تا ابد جایت محفوظ است - بدون جانشینی در خور- و من هر روز صبح به نبودنت سلام خواهم گفت. صد افسوس که نیستی تا برایت زندگی را معنا کنم، با صبری به درازای جاده ی ابریشم.
بودنت چنان زخمی بر روحم زد که می توانم در مردمک چشمانم دوره ات کنم...چه غمی!
برای هزارمین بار می گویم : مرا ببخش ...
ادامه مطلب
نوشته شده در بیستم اسفند 1384ساعت 3:46 توسط لیندا| |
Entry for March 07, 2006
علقه ناگسستنی



به خاطر تو
روئیده ام.
بر بادم ده، اقاقیای من
سرشار از تمنای پرپر شدن در دستهای توست.
به خاطر تو
گل داده ام.
مرا بچین، غنچه سوسن من
مردد بود میان شمع شدن و شکفتن.
به خاطر تو
جاری شده ام.
مرا بنوش، بلور
رشک می برد به زلال چشمه سار من.
به خاطر تو
بال در آورده ام.
شکارم کن، پروانه شبم
پر می زند برگرد شعله بی شکیب تو،
به خاطر تو رنج خواهم برد
متبرک باد زخم عشق تو!
متبرک باد تبر و تیشه، کمند و دام
و ستوده باد صلیب و عطش!
یارا!
در خون خود خواهم غلتید
کدام گل سینه زیبا، کدام گوهر گرانبها
زیبا تر و گرانبها تر از تیغ خونچکان عشق تو؟





جولیا د بورگس
Tuesday March 7, 2006 - 06:43pm
نوشته شده در شانزدهم اسفند 1384ساعت 18:43 توسط لیندا| |
Entry for March 03, 2006
انگشت اشاره عجیب ترین عضو بدن است.
با آن می توان به کودکی خانه خورشید را نشان داد.
با آن می توان گفت، خدا یکی است.
با آن می توان گفت: " آقا اجازه! کی باران می بارد؟ "
با آن می توان به ماشه مسلسلی فشار آورد و شلیک کرد.
با انگشت اشاره ات چه می خواهی بگویی؟
انگشت اشاره یعنی، من حرفی دارم.
حرف بزن، انگشت اشاره ات رو به ماه است.
چه حرفی داری؟ حرف بزن!...



محمد رضا یوسفی
Friday March 3, 2006 - 02:45pm 
نوشته شده در دوازدهم اسفند 1384ساعت 14:45 توسط لیندا| |