بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
گریه ام گرفت...
آرام آرام هق هق گریه ام را فرو خوردم تا مگر چرخ زمان به اندیشه ی من دست نیابد. اندیشه ام چرخید، چرخید و در برابر چشمانم...دور شدنت را دیدم.
چشمانم از آنچه تجربه کرده بود، لرزید.
اندیشه ام از حادثه ای که در پیش بود ترسید!
حالا از آن روز سال ها گذشته ...حادثه حادث شده...
که در آن چنین شتابناکم می نگری.
من درختی ام فرارویِ پس زمینه ی خویش،
من تنها یکی از دهان های بسیارِ خویشم
و آنی که بس زود هنگام بسته می شود.
من آرامش میان دو آوایم،
که به هم دیگر خو نمی گیرند.
زیرا که آوای مرگ سرِ بَر آمدن دارد-
اما در درنگی تاریک
هر دو با هم آشتی می کنند.
و نغمه، زیبا می ماند.
Tuesday March 14, 2006 - 02:36am
دل گفت فــــــروکش کنم این شهر به بویـــش بیچاره ندانســــت که یارش سفری بود
مـــنظور خــــــردمــــــند من آن مـاه کــــه او را با حــسن ادب شیوه صاحـب نـظری بود
از چـــنــــــگ منش اخـــــتر بدمــــهر به در برد آری چـــــکــنم دولــــت دور قمـــــری بود
عــــذری بــنه ای دل که تو درویـــــشی و او را در مملـــــکت حــسن سر تاجـــوری بود
تـــــنها نــــه ز راز دل مـــــن پــــرده بر افـــــتاد تا بود فـــلــــک شیوه او پـــرده دری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفــت باقـی همه بی حاصلی و بی خبری بود
خـــوش بود لــــب آب و گـــل و سبزه و نسرین افسوس کـــه آن گنج روان رهـگذری بود
خود را بــــکش ای بلـــبل ازین رشک که گل را با یاد صــــبا وقت سحر جـلوه گــری بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شـب و ورد سحری بود
به هر حال دیگر برای همیشه جایت خالی خواهد ماند. تا ابد جایت محفوظ است - بدون جانشینی در خور- و من هر روز صبح به نبودنت سلام خواهم گفت. صد افسوس که نیستی تا برایت زندگی را معنا کنم، با صبری به درازای جاده ی ابریشم.
بودنت چنان زخمی بر روحم زد که می توانم در مردمک چشمانم دوره ات کنم...چه غمی!
برای هزارمین بار می گویم : مرا ببخش ...
ادامه مطلب
به خاطر تو
روئیده ام.
بر بادم ده، اقاقیای من
سرشار از تمنای پرپر شدن در دستهای توست.
به خاطر تو
گل داده ام.
مرا بچین، غنچه سوسن من
مردد بود میان شمع شدن و شکفتن.
به خاطر تو
جاری شده ام.
مرا بنوش، بلور
رشک می برد به زلال چشمه سار من.
به خاطر تو
بال در آورده ام.
شکارم کن، پروانه شبم
پر می زند برگرد شعله بی شکیب تو،
به خاطر تو رنج خواهم برد
متبرک باد زخم عشق تو!
متبرک باد تبر و تیشه، کمند و دام
و ستوده باد صلیب و عطش!
یارا!
در خون خود خواهم غلتید
کدام گل سینه زیبا، کدام گوهر گرانبها
زیبا تر و گرانبها تر از تیغ خونچکان عشق تو؟
جولیا د بورگس
با آن می توان به کودکی خانه خورشید را نشان داد.
با آن می توان گفت، خدا یکی است.
با آن می توان گفت: " آقا اجازه! کی باران می بارد؟ "
با آن می توان به ماشه مسلسلی فشار آورد و شلیک کرد.
با انگشت اشاره ات چه می خواهی بگویی؟
انگشت اشاره یعنی، من حرفی دارم.
حرف بزن، انگشت اشاره ات رو به ماه است.
چه حرفی داری؟ حرف بزن!...
محمد رضا یوسفی

