بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
خودم یا تو؟من یا اون؟دیگران؟مردم؟من؟کاش یکی می گفت کارم درسته،اون وقت می تونستم واسه خودم یه دسته گل بخرم به خودم تبریک بگم....
راستی برای اینکه اوضاع اینجا بهتر تر تر شه قراره چندتا از دوستامم با من شریک شن...هر وقت 100 در 100 شد خبرش به همتون می رسه
امشب اونقد فکر و خیال تو سرمه که نمی شه مرتبشون کنم....فردا مرتب شده ی اونارو تحویلتون میدم،یعنی می تونم؟
1 سوال: 24 بهمن تورو یاد چه چیزایی میندازه؟
بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم، فکر خوبیه، منم خیلی تنهام...
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد با هات بمونم، آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام!
بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم، فکر خوبیه، منم خیلی تنهام...
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور جایی که هیچ مزاحمی نباشه
بعد که همه چیز روبه راه شدتو هم بیا، آخه می دونی؟من اینجا خیلی تنهام!
بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم، فکر خوبیه، منم اینجا خیلی تنهام...
یه روز تو نامش نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم، آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام!
براش لبخندی کشیدم و زیرش نوشتم: آره می دونم، فکر خوبیه، منم خیلی تنهام...
یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم، آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام!
براش لبخندی کشیدم و زیرش نوشتم: آره می دونم، فکر خوبیه، منم خیلی تنهام...
حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه من هنوزم خیلی خیلی تنهام
Saturday February 11, 2006 - 08:19pm
قناریان قفس، قاریان غمگین را
که آب خواهد داد
که دانه خواهد داد؟
اگر تو باز نگردی
بهار رفته،
_ در این دشت بر نمی گردد
به روی شاخـه ی گل، غنچه ای نمی خندد
و آن درخت خزان دیده تور سبزش را
به سر نمی بندد
اگر تو بازنگردی
کبوتران محبت را
شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد
شکوفه های درختان باغ حیران را
تگرگ خواهد زد
اگر تو بازنگردی
به طفل ساده ی خواهر
که نام خوب تو را
ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است
چگونه با چه زبانی به او توانم گفت
که بر نمی گردی
و او که روی تو هرگز ندیده در عمرش،
دگر برای همیشه تو را نخواهد دید
و نام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوری ست همیشه،
- همیشه بی تصویر
- همیشه بی تعبیر
اگر تو بازنگردی
نهالهای جوان اسیر گلدان را
کدام دست نوازشگر آب خواهد داد
چه کس به جای تو آن پرده های توری را
به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد
اگر تو بازنگردی
امید آمدنت را به گور خواهم برد
و کس نمی داند
که در فراق تو دیگر
چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم مرد
حمید مصدق
Friday February 10, 2006 - 08:48pm
خلاصه نوشتن اینطور جا ها یه کمی خیلی سخته...(من از ... و ! خیلی استفاده می کنم زیاد خودتونو در گیر نکنین)!
هر چی دوست داشته باشم اینجا می نویسم، بیشتر واسه دوستام ،اما مسلما دیگرانی هم خواهند بود ...
شاید همش غم و غصه باشه شاید توش پره فحش باشه شاید بینمک باشه....چه می دونم چی از آب در میاد...اما هر چی که باشه یا حرفا و فکرای منه یا چیزایی که قبولشون دارم
مثل تمامه آدما دوست دارم هر کی میاد نظر بده اما چون یه کوچولو سرعت پایینه توقع ندارم ...اگه نظری باشه من خوشحال می شم اگه نباشه بروم نمیارم
اصلا بیجنبه نیستم هر کی هر چی دلش می خواد بگه
...
!!!!!!!
There is a voice inside of you
That whispers all day long,
"I feel that this is right for me,
I know that this is wrong."
No teacher, preacher, parent, friend
Or wise man can decide
What's right for you- just listen to
The voice that speaks inside.
Silverstein
Thursday February 9, 2006 - 02:24pm

