بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!
خوشبخت بودم
به رویا روزی را می دیدم که در آسمان
فرشته ای با لباس سفید
در یکشنبه ای روشن
به سویم پایین می آید در ارابه ای طلایی
در همهمه ی بالها و ابریشم
دور از تمام زمین
بالای بالا می دیدم که در برابرم
نور سوزانی بالا می آید
خوشبختی جاودانی
اگر به خدا ایمان داشتم
اما من نفرت بسیار دیده ام
بسیار بسیار اندوه
و می دانم، برادرم، که تو باید تنها راه بروی
با تلاشی مداوم
برای نجات عشق
که تو را به انسانهای زمین فراموش شده
پیوند می دهد
زیرا که در انتهای راه
مرگ با داسی در دست
خندان و خونسرد منتظرمان است
من هم فرشته ام را
در این دنیا می جویم
تا مگر سهم شادی ام را
از آغوش او بر گیرم
بوریس ویان
Monday December 26, 2005 - 09:37pm


