تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!

Entry for December 26, 2005
اگر به خدا ایمان داشتم
خوشبخت بودم
به رویا روزی را می دیدم که در آسمان
 فرشته ای با لباس سفید

در یکشنبه ای روشن
 به سویم پایین می آید در ارابه ای طلایی
 در همهمه ی بالها و ابریشم

دور از تمام زمین
بالای بالا می دیدم که در برابرم
 نور سوزانی بالا می آید

خوشبختی جاودانی
 اگر به خدا ایمان داشتم

اما من نفرت بسیار دیده ام
 بسیار بسیار اندوه

و می دانم، برادرم، که تو باید تنها راه بروی
 با تلاشی مداوم

برای نجات عشق
 که تو را به انسانهای زمین فراموش شده
 پیوند می دهد

زیرا که در انتهای راه
مرگ با داسی در دست
 خندان و خونسرد منتظرمان است

من هم فرشته ام را
در این دنیا می جویم
 تا مگر سهم شادی ام را
 از آغوش او بر گیرم








بوریس ویان

Monday December 26, 2005 - 09:37pm 
نوشته شده در پنجم دی 1384ساعت 21:37 توسط لیندا| |