تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!

Entry for November 24, 2005
پیوسته می اندیشی
پنجره را می نگری
و غم در چشم خانه ی توست
تو که مرا بیشتر از زندگی دوست داری؟
پارسال خودت می گفتی.

می خندی
در خنده ات، خنده ای نیست
آسمان را می نگری
به تندیس ابرها
و من آسمان و جهانم، مگر نه؟
پارسال خودت می گفتی




  Maria Pawlikowska Jasnorzewska

Thursday November 24, 2005 - 08:59pm  
نوشته شده در چهارم آذر 1384ساعت 20:59 توسط لیندا| |
Entry for November 23, 2005
گفت این دریا ماله منه. هیچ کس حق نداره اینجا ماهیگیری کنه. مردم خندیدند.
ادامه داد: هر کس ماهی دلش می خواد باید از من بخره. مردم باز خندیدند. مرد از اینکه مورد تمسخر قرار گرفته بود، زد زیر گریه.  در حالیکه دریای نقاشی شده بر روی دیوار را در آغوش می کشید، داد زد
چرا متوجه نیستین؛ جز من هیچ کس نمی تونه تو این دریا ماهیگیری کنه


Wednesday November 23, 2005 - 03:51pm 
نوشته شده در سوم آذر 1384ساعت 15:51 توسط لیندا| |