![]() |
![]() |
|
| در واپسین لحظه ها گم شدم! |
|
حالا که دیگر لبخند نمی زنی بیا دمی کنارم بنشین، می خواهم برایت گلایه کنم ... بیا ... بیا ببین چه تند می نویسم این مهملات را ... این همه حرف را زدن سخت است!! «تو» که لبخند نمی زنی انگار خودِ من هستی!! بگذار این را بسوزانم ... آه لبانم سوخت - نه از گرمی نبود، از سخن خود بود - ... صبر کن ... بیا اینجا! ... بنشین ... سیگار می خواهی؟ ... پس صبر کن من یکی برای خود روشن کنم ... آه تو را به خدا غر مزن ... می دانم، می دانم ... مگر جند بار من و «تو» و «تو» و من با هم تنها می شویم؟!! بیحضور لبخند مرگبارِ «تو»!! خب، بیا ... سمت دود منشین ... چه می خواستم بگویم؟ ... می خواستم از این دردها برایت بگویم ... دردهای تکراری و تلخ ... همچون آن لبخندی که بحثش بود ...آه خدای من! چرا این لبخند مرا رها نمی کند؟!! ... باشد! اصلا می خواهی «تو» لبخندت را بزنی و من به همان پاراگراف قبلی بازگردم؟ اصلا نمی خواهم برایت اعتراف کنم! هر چقدر هم که بیایی نزدیکتر و آرام گیری، از چشم من ترسناکی!توهم دارم این روزها ... نکند این «تو» هستی که دم به دم نگاهت را به زندگیم قلاب می کنی!! ... نکند این سیگار از دستم رها شود و «تو» به بهانه ای همه چیز را به آتش مبدل کنی!! ببین بیا عهدهایمان را مجدد واگویه کنیم، شاید فراموشی هایمان کمرنگ تر شوند ... شاید اصلا فراموش کرده ای «تو»! ... من؟!!! نه، من که نمی توانم فراموش کنم، من باید قدرتمند باقی بمانم ... من باید استوار باشم ... نه! به من نزدیک مشو! دور باش! دور باش! اگر بخواهی مرا بکوبی، پس دیگر به چه کس امید داشته باشیم؟!! جز من چه کسی می تواند «تو» را سرپا نگه دارد!؟ حماقت مکن! می دانی که من «تو»ام! می دانی که من برای حفظ «تو» چقدر ایستادگی کرده ام! ما که حرمت همگان را شکستیم ... بگذار خودمان پا به پای هم ادامه دهیم ... می دانم، «تو» نیز می دانی ... همه تقصیرها از برای من بود و هیت! چه فرق می کند دیگر؟ کسی چیزی نمی پرسد ... سرت را بالا بگیر، عبور کن ... من مثل تمام سالیانی که گذشت مراقبت خواهم بود ... با من مبارزه نکن، می دانی بیهوده است، می دانی خودت را به زمین می زنی ... اپر قرار باشد بگوییم ضعیفیم که بازی به انتها می رسد!!! نه، صبر کن ... بگذار من جلو روم ... تا وقتی نگفته ام نیا ... خطر مکن، دیگر خطر مکن، مپر فراموش کرده ای با ما چه کردند!؟ مگر من و «تو» را ساده لوح نخواندند؟! آری همین ها! ... دلتنگی هایمان را جمع کن تا کسی نیامده ... برو به صورتت آبی بزن ... آه، نمی خواهد، همان لبخند تلخت را ضمیمه کنی کافی است ... کسی چیزی نخواهد دانست ... عهدهایمان را که از بر داری؟! مبادا فراموش کنی ... فکر کنم باید برخی را از نو فکر کنیم، نه تو راحت باش ... خودم فکر می کنم ... چرا رفته ای سمت پنجره؟! آسمان از اینجا دیدنی نیست! ... وقت خود را حرام مکن، باید بروی! مپر حالت تهوع مرا حس نمی کنی؟!! از کارهایت تعجب می کنم ... واداده ای انگار! انتظارت بی مفهوم است ... از این پنجره، تا چشم کار می کند پوچی پیداست! کاش بتوانی مرا به خیابان برسانی ... هنوز ایستاده ای؟!! این همه من و خودت را عصه خور مکن ... می دانم درگیری ... همانجا دمی روح ملتهبت را به شیشه بجسبان ... کاش می شد با هم فریاد کنیم ... مرا ببخش تند گفته ام ... نه، زیاد گفته ام برایت ... همان بهتر بود که تو این ها را نمی دانستی ... سردی به وجودت رخنه نمی کرد! ... دلسرد مشو! خودت را سرزنش مکن، دیگران به کفایت محکومت می کنند! ... بیا ...بیا کنار حضورم به ایست ...چه با شکوهی! چه با شکوهی وقتی این لبخند را به چهره می زنی ... بهتر شد ... دیگر به هیچ چیز فکر نکن، من جای «تو» نقش بازی خواهم کرد ... آرام گیر ... |
|
+ نوشته شده در
هفتم خرداد 1388ساعت 22:23 توسط لیندا |
|
|
آن تپق های جوهری، آن حس ابلهانه و فشار ... آن همه عصبانیت بیهوده از خود! مگر می شود آرام نشست و به ظلمات و سکوت خیره ماند؟!! لااقل من نخواهم توانست! کلی تلاش کرده ام ، تازه اینچنین ضربه می زنم! کاش تلاش هایم را پنهان کرده بودم، به هیچ کارمان نمی آید انگار! دستم می لرزد و دم به دم خاکستر پراکنده می شود ... خود نیز در حال سوختنم!! دهانم می سوزد، ضجه هایش را فرو می خورد ... تجلی می بخشد ... رها می کند ... عبور می خواهم، فرار می خواهم ... آسمان از پشت شیشه دست یافتنی نیست! آسمانم را بدهید ... من از تمام این طبیعت بیکران همین را صمیمانه می ستایم ...! سرتا پا نیاز شده ام، چرا نمی توانم خود را سرکوب کنم؟! تلخ ترین دردهایم را در خود انباشته ام برای آنان که هرگز نخواهند رسید! پراکنده گویی هایم مرهمی است بی اثر ... نمی دانم این انزوای گم را در کجا سامان خواهم داد. از زندگی به جایی پناه آورده ام که مقدر نیست مأمنم باشد! هی خود را محکوم می کنم ... بمیر بمیر بمیر بمیر بمیر بمیر بمیر و او نمی فهمد که نخواهد مرد ... باید مردن را از جایی خرید!! یادآور روزها ... به انتها رسیدن، آغاز فقدان ... و من بدجور دلتنگ شده ام. دوست دارم پر گیرم و مجدد بگریزم ... آه چی می دانم ... آری هوس باز شده ام ... هوس پرواز رهایم نمی کند! انگار باید به قالب دیگری فرو روم! زبانم نیز می سوزد و رفته رفته کرخت می شود ... تمام نیرویم را برای دستم وام گرفته ام. هنوز می خواهم مرقوم کنم تا بدانی ... بدان ... دان ... ن ... و من دارم از مبارزه نیز خسته می شوم ... خیابان ... امان ... فرار ... گم شدن در کوچه های این سرزمین عجب موهبتی است ... آن سرمای شبانه نافذ که رسوخ می کند ... آن سرمای سبز حجیم ... سیگار به سیگار، خط به خط، کام به کام ... مرا ببخش! هنوز یادنگرفته ام خود را عفو کنم! سخت است این دادگاه ها را نظم بخشیدن ... چشمهایم می روند و می آیند ... دلم را باید تهی کنم ... ذهنم را می آویزم، یادگار دانایی، دانستگی ... باورتان نخواهد شد .... حضورم را می گویم!!! آیینه ها شاید دلتنگ شده باشند. فکر می کنم ... رنگ حضورم سپید خواهد بود ... دیشبم به رنگ ها گذشت!!! اینطور که پیداست با هم به این داستان ادامه می دهیم ... و انگار کسی در دوردست ها نیست تا من بگویم: نزدیک تر بیا، آغوش بگشا، بگذار با هم رها شویم!! تما دوستان را خط خطی کرده ام ... شاید باید به سرنوشت اعتقاد پیدا کرد، اصلا عقایدم را به یاد ندارم ... بگذار دمی بیاسایم ... با این همه فشار بر حافظه واژه نیز خرد می شود ... واج می شود ... صوت می شود ... و من می گویم: اِ ... اَ ... هــ .... شـــ ... و حتی منظوری هم ندارم!!!! «تو» این نوشته ها را می خوانی. باز هم به «تو» لبخند می زنی و به «تو» یادآور می شوی «تو» «تو»یی!! من سیگار را می تکانم، نقطه ای می گذارم، پیچش درد را قورت می دهم، کام می گیرم، حبس می کنم ... «تو» هنوز داری آن لبخند احمقانه را بسط می دهی! می دانی حرص می خورم ... هنوز مشغولی، چه لذتی هم می بری!! آن لبخند را باید از صورتت بشوییم!! کم کم نارنجی وار می سوزد و محو می شود، به فیلتر رسیده ام ... لب هایم حضور سیگار دیگری را تیک می زنند ... صدای فندک ... و دودی که از ورای آن باز هم لبخند «تو» را می شود دید ...! آخر من با این لبخند هجوآلود «تو» چه کنم؟! از چه اینگونه سرخوشی؟ از نابودیِ من! – خرده مگیر بر فعل و فاعل هایم، می دانم «تو» تویی و من «تو» و «تو» من! - شاید از حضور من دلشادی که اینگونه دندان های ردیفت را به نمایش گذاشته ای! حس عجیبی است! شاید بشود مرا درمانده خواند! شاید هم اسف بار! – نمی دانم چرا نوشتن «اسف» مرا یاد اسقف می اندازد!! – دود را قورت می دهم ... انگار خوشحالی هایت به انتها رسیده اند، دیگر لبخند نمی زنی! چه خوب! آه شاید از درد کشیدن من رنجوری! خودت را درگیر این درد مکن، من که بارها گفته ام! ادامه دارد ... |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:46 توسط لیندا |
|
|
وقتی از سربالایی بلوار با قدم های سریع بالا می رفت همیشه تلخ بود. نگاه دیگران رو تحمل می کرد اما بازهم لبخند نمی زد. خط اخمش انگار براش یه سمبل شده بود! نمی خواست رهاش کنه! با قدم هایی استوار می رفت تا روزمرگی خودش رو رقم بزنه و تنها چیزی که دیگران از چهره اش هرگز نمی فهمیدن رو در جایی جا بگذاره ..... چهره اش رو گاهی پوزخندی مزین می کرد، پوزخندی که حماقت های خودش و مردم رو محکوم می کرد .... تنها دلخوشیش همون قدم ها بود که ثبت می شد. با خود به هزاران چیز فکر می کرد و پاتک می زد.... به "ما" فکر می کرد، "ما" یی که مدت ها بود رو به زوال می رفت و هنوز همگی یک صدا تکرار می کردند "ما"... طنین آن هنوز هم می توانست یه جماعت رو میخکوب کنه، و اشکال کار در همین جا بود!! هنوز به "ما" باور داشتند، نمی شد رهایش کرد.... نمی شد!!!
ادامه نداد سربالایی به انتها رسیده بود، رهایی! |
|
+ نوشته شده در
سوم اردیبهشت 1388ساعت 4:26 توسط لیندا |
|
|
Raise me up Don't let me fall Cause I don't get myself I feel like I felt before But can't find my way All those feelings went away I may not be what you think I am Think we ought to find ourselves Think we ought to find ourselves Again... "riverside" Out of Myself
بعداً این پست را حذف خواهم کرد... |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم فروردین 1388ساعت 8:19 توسط لیندا |
|
|
* طور دیگری باید گفت . . . ذهنم می دود مانند نگاهم . . . به هر سو و در مسیرهایی چه بسا تکراری تر از تکراری! حرف می زنند، انگار این روزها دور بر من بیشتر از سابق صدای حرف می آید، خسته ام از این همه صدا، سکوت می خواهم . . . سکوت زنده! سکوت زنده زیباست! صداهای معمولی تهران - شاید گاهاً بوقی -، صدای دم صبح! دم صبح های سابق. این روز ها فقط می کوبند!!! مشت، میخ، هرآنچه که صدایی دارد برای من کوبش است. * هوا بهاری شده، دروغ نگفته باشم، شادم. سرخوشم که این سال هم دارد می گذرد و من زنده مانده ام!! هنوز هم می توانم نگاه کنم، لبخند بزنم، غر بزنم و ... باران که آمد دوست داشتم کمی جوان شوم . . . کمی . . مثلاً 10 سال!!! چقدر زود گذشته . . . . چقدر دیر!! مرض تناقض گرفته ام. * رفته بودم شهر کتاب (آرین)، برای جستجوی کتاب و رسیدن به آرامش . . . دریغ از آرامش!! از آخرین باری که آنجا رفته بودم چند ماهی بیشتر نگذشته بود، اما . . . یکسری بچه دنبال هم کرده بودند، یکی دیگر جیغ های رنگین می کشید! به جای موسیقی عالی همیشگی، از سمفونی ناموزون و بغرنج زنگ تلفن های همراه ملت غیورمان لذت بردم!! و امان از دست حرف ها ... هرکس از جایی و چیزی سخن می گفت و باور نمی کنید در آن نیم ساعتی که آنجا دوام آوردم، 2 نفر کتاب خریدند، فقط 2 نفر!! . . . بقیه در حال خریدن تقویم و لوازم التحریر و دستک دنبک هایی از این دست بودند. در طبقه پایین کسی نبود اما صدای همسایگان بی مبالات بالایی همچنان ادامه داشت! گوش هایم را برداشتم و دوان دوان گریختم تا به هوای آلوده برسم ... آرامش!! البته ناگفته نماند که در میان تقویم ها به "خفن تر زیستن" رسیدم، کلی تورق کردم و لبخند زدم. با تمام احوالات آخر سر هم قیمت آن را پیدا نکردم، تو دلم به دکتر جوادی عزیز غری زدم و تقویم را سرجایش گذاشتم. خود دکتر یک پست تو سایت برای تقویمش نوشته : www.saladj.com |
|
+ نوشته شده در
سی ام بهمن 1387ساعت 4:31 توسط لیندا |
|
|
آنچه بعد از حریق از شهر وجودم باقی ماند، توصیف نکردنی است . . . سرگردان پرسه می زنم . . . دارم به این ویران شهر سوخته عادت می کنم!! |
|
+ نوشته شده در
یکم بهمن 1387ساعت 23:31 توسط لیندا |
|
|
صفحه نخست پروفایل من پست الکترونیک آرشیو عناوین مکتوبات |
| درباره لیندا |
خود درگیر، دیوونه، مردم آزار، غیر قابل تحمل!
|
|
RSS
|