تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!

***

مدت هاست که نمی تونم به فیس بوکم سر بزنم، از زمانی که فیلتر شد شاید دو دفعه موفق شده باشم.از اونجایی که در منطقه مخابراتی ما پورت آزاد اِی دی اِس اِل نیست، با این سرعت ِ پایین - نامعقولانه - دایل آپ اصلا انتظار ِ بیجائیه!! پیغام هایی که بهم میرسه از جی میلم می خونم (حالا چه کامنت باشه، دعوتنامه ی گروه باشه و ...) اما متاسفانه امکانش نیست که جواب بدم و فقط حرص می خورم.

@ندا جون: تو فیس بوک برای پست ِ قبلی کامنت گذاشته بودی ... وقتی میگن دیوونه یعنی اینکه قابل فهم نیستی! ما آدما تا چیزی با معیارای خودمون جور نباشه طبیعی نمی دونیمش. کارها و چیزای غیر طبیعی هم به دیوونه ها بیشتر میاد!! من خودم با دیوونه بودن مشکل ِ خاصی ندارم، اما جالبه بدونی که خیلی ها دوست ندارن من (و خیلی های دیگه) دیوونه باشم، یعنی می خوان همون کاری رو بکنن که یه عمر تلاش کردم نکنم!!! زندگی از پیش تعیین شده! بگذریم ... و خوشحالم که آیینه هنوز برای شماها عادی نشده :دی 


***

گاهی برای اینکه یه تصمیم اجرایی بشه فقط یه تلنگر لازمه، بعدش دیگه حتی لازم نیست بازنگری بشه. در اصل باید گفت "دیگه کاریه که شده"! و حالا - خوشبختانه یا متاسفانه - دقیقا شرایط همینه و یه سری از تصمیماتی که معلق مونده بود تصویب و اجرا شد. ناگفته نَمونه که حس ِ خوبیه. یه نوع رهایی و آسودگی ... امیدوارم مسائل حاشیه ای ِ زیادی نداشته باشه و مجدد من رو درگیر نکنه.


***

چه ساعت زنگ بزنه چه نزنه صبحا لویی زحمت میکشه و همه رو از خواب بیدار می کنه. البته کار خاصی نداره!! وقتی از بیدار بودن همه مطمئن شد میره راحت می خوابه !!! البته اگه مامانم خونه نباشه شرایط به کل متفاوته، که این موضوع خیلی کم اتفاق میفته - جا داره نارضایتی خودم رو اعلام کنم !

دیشب حدودا 2:30 بود خوابیدم و خیلی زور داشت ساعت 7 بیدارشم، کار مهمی هم نداشتم. به هر حال بیدار شدم. الان هم که در خدمت ِ شمام :)

نوشته شده در چهارم مهر 1388ساعت 10:44 توسط لیندا| |
مرور زمان اونطوری که گفته بودن موثر نیست، لااقل برای من نتونسته کاره خاصی بکنه! نه اینکه فکر کنی کم آوردم یا یه همچین چیزی! نه، فقط دل سنگی  ِ "خاصی" پیدا کردم. می دونی گاهی وقت ها اونقدرهاهم که شنیدی بد نیست، یه پوشش  ِ دفاعیه خیلی خوبم می تونه باشه!

از روزی که اتاقم آیینه دار شد – باور کن یادم نمی آد چند سال  ِ پیش بود – میز تحریرم ( و بعدها میز تحریرهام) رو طوری میذارم که وقتی می شینم خودم رو توی آیینه ببینم. از روزی که آیینه ها تکراری شدن دیگه خودم روتو آیینه ندیدم اما بازهم این قانون رو رعایت می کنم. مدت هاست تصویر توی آیینه بدون تغییر مونده و بیشتر برام یه قاب ِ عکسه، با عکسی که توش موجود زنده ای نداره! ... یه ساعت، دیوار، در، کتابخونه و کتاب هاش ...

اگر کسی جز خودم اینجا باشه، قطعا روی صندلی بزرگ و راحت ِ پشت میزم می شینه! از اول اینطور بود... من هم روی تخت ولو می شم. اون وقت توی قاب عکس یه نفر خودش رو می بینه و کاملا مشخصه که از دیدن خودش لذت می بره!! هی جا به جا می شه و ژست می گیره. برای من که سال هاست اینجام صحنه ی خنده داریه.

نمی شه به اتاقم فکر کنم و خاطره های مختلفی یادم نیاد. حتی خاطره های غمگین هم باعث می شه من لبخند بزنم ... این لبخند از اون سری لبخندهاست که تو کتاب ها با جمله ی "لبخند تلخی زد" معرفی می شن. وقت هایی که خوبم – با تعریف خودم – یه "لبخند پهن" می زنم!این اسم رو خودم براش انتخاب کردم، فکر می کنم باید زیادی پهن باشه. هیچ وقت توی آیینه نگاش نکردم، اما از کِش اومدن صورتم حدس می زنم. تنها کسی که به این لبخند توجه کرده صباست! نمی دونم من این روزا زیادی لبخند می زنم یا دیگران بی تفاوت بودن!! البته می شه اینطور در نظر گرفت که صبا توجه می کنه؛ اما می دونی که من زیادی همه چیز رو از اون ور ِ بوم می بینم...

الان داره بارون میاد، بوی خاک بلند شده و من دارم به تنفر صبا از بارون فکر می کنم. باید اعتراف کنم یه "لبخند احمقانه" هم می زنم!! معنیش اینه که نمی خوام قضاوت کنم اما ... خیلی چیزها باعث میشه که فکر کنم و انگار این فکر کردن ها زیاد خوب نیستن، حداقل اون اینطور میگه!! دیدی دل ِ آدم بالاخره یه چیزی پیدا می کنه که بخواد! آلان هم – با اینکه اصلا به فکرام مرتبط نیست–  دلم می خواد باهاش حرف بزنم، سر به سرش بذارم. یادش بندازم قول داده یه بار زیر ِ  بارون راه بریم ... و "لبخند احمقانه" همچنان پابرجاست!!!

دوست دارم اولین برخورد صبا با یه بچه خرس رو ببینم!!! باید خیلی جالب باشه، مسلما برای من هست! اگه طور دیگه ای بود که بهش فکر نمی کردم. وقتی می گم بچه خرس منظورم همون بچه خرس های ناز و لوس ِ توی کارتون هاست، وگرنه من خودم هم یادم نمی یاد از نزدیک بچه خرسی دیده باشم. تا حالا نپرسیدم که چه احساسی بهشون داره؛ اگه بپرسم هم احتمالا می خنده می گه: برو بابا دیوونه!! منم بهش حق می دم. نمی شه توقع داشت همه ی حرفهای آدم رو جدی بگیرن؛ اما بیشتر اوقات وقت هایی که شوخی می کنم جدی گرفته می شه – اساسا نباید بدون توضیحات حرف بزنم –  و قوز بالا قوز می شه. برای همین تا دیر نشده بگم من اصلا دوست ندارم یه بچه خرس داشته باشم. به زحمتش نمی ارزه!!
نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:46 توسط لیندا| |

حس ِ بدیه، وقتی می خوای چیزی بنویسی اما نمی تونی. ساعت ها می شینی به صفحه سفید (حالا یا از نوع سنتی یا دیجیتال) خیره می شی؛ هزارجور فکر تو ذهنت چرخ می خوره؛ به هر چیزی ناخنک می زنی اما آخرشم موفق نمی شی پیاده اش کنی. تازه آخرش هم احساس می کنی به خودت مدیونی!!! همون موقع هم یکی از دوستات با همون سوال معروف میاد سراغت؛ نمی تونی بگی دلت نمیخواد، آخه بدجوری دلت میخواد به روز شی!! هیچ دلیل موجهی هم نداری ... بی جواب میذاریش! میگی خودت خوبی ؟!!!!

امروز هم یکی از همون روزهاس. اِنقدر نشستم و به اینجا زل زدم که سرم حجیم شده، صدای آهنگ داره کم کم اذیتم می کنه. هوا گرمای ساکنی داره، نفس کشیدن هم سنگین و سخت تر می شه ... برعکس دیروز که باد میومد. دارم سعی می کنم یه روزمرگی یا یه پراکنده گویی رو بنویسم (آخرشم تلفیقی میشه از هیچ و همه چیز). لب تاپ زیر دستم داغ و داغ تر می شه ... کف دستام عرق کرده!

وقتی بار ِ روی ِ دوشم سنگینه برام حرف زدن یه جورایی سخت می شه، پای تلفن هم سکوت می کنم و به نفس کشیدن ادامه می دم!! نامه هایی که می خوام بنویسم رو خالی توی پاکت می ذارم و به نظرم نمی آد چیزی ننوشتم!! تمام ِ حرف ها و نوشته هام توی ذهنم باقی می مونه و پیچ می زنه؛ مثل ِ دل دردی که از دور ناف شروع می شه، هنوز نقطه اصلی رو پیدا نکردی که دردش خَمِت می کنه. عموما فرصتی برای بررسی و علل یابی نمی مونه، چشمات رو می بندی آروم میگی "ای خدا" (گاهی هم میگی مامان!!). خوبی دل درد اینه که می دونی دیر یا زود تموم می شه، می دونی به فردا نمی کشه. پا می شی یه چایی نبات می خوری، یا ته ِ تَهِش سِرُم به دادت می رسه. اما «ذهن پیچه» اینجوری نیست!! می مونه ... پا به پات میاد، هی خَمِت می کنه. مات می شی ... چشمات فرار می کنه و روی زندگی پهن میشه.همه برات تبدیل به عابر می شن ... میان و میرن ... و تو هیچ حس نمی کنی ... دور ودورتر می شی. به جز صدای افکار خودت - که ضربه می زنن، که بزرگ تر و مهم تر می شن – صدایی نیست ... . آدم های تنها زودتر به این نوع نبودن ها خو می گیرن و کسی هم نیست که - با تکون دادن دست-  اونا رو از سرزمین دردناک خیالی شون بیرون بکشه، برای همینه که برداشت هاشون فردی، قضاوتهاشون روز به روز تلخ تر و بدبینانه تر می شه. خلاصه به همین دلایل تنهایی شون رفته رفته ارزشمندتر می شه ... چشمهاشون تا ابدیت باز ِ باز خیره به دنیا می مونه ... . شاید جدا توی ذهنشون از چیزی ترسیدن شاید واقعیتی که دیدن خشکشون کرده ... من نمی دونم؛ بهتره بگم نمی خوام بدونم . منم بعضی وقت ها یه جایی تو همون حوالی پرسه می زنم ...  گم می شم و مدتی خبری ازم نیست. بعد بد بین تر از گذشته بر می گردم و چمدونم رو میذارم زیر ِ تختم. اون چمدون رو هم چون رسم ِ سفر ِ با خودم می برم وگرنه، نه چیزی دارم که  با خودم ببرم، نه چیزی هست تا با خودم بیارم. عجیبه که با تمام این نبودن ها هنوز اتاقم بوی زندگی می ده ...

نمی دونم چی می خواستم بگم، یا اینکه اصلا چیزی بود برای گفتن یا نه!

نوشته شده در هفتم شهریور 1388ساعت 14:27 توسط لیندا| |
از فکر من بگذر

 خیالت تخت باشد

"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد

این من که با هر ضربه ای از پا در آمد

تصمیم دارد بعد از این سر سخت باشد

تصمیم دارد با خودش با کم بسازد

تصمیم دارد هم بسوزد هم بسازد

هرچند دشوار است باید پابگیرم

تا انتقامم را ازاین دنیا بگیرم

من خسته ام دیوانه ام آزارکافی ست

راهی ندارم پیش رو دیوار کافی ست

جز دردها سهمم نبود از با تو بودن

لطفا برو دست از سرم بردار کافی ست

لج می کند جسمت بگوید زنده هستی

وقتی برایم مرده ای انکارکافی ست

با ساز دنیا گرچه مجبورم برقصم

حرفی ندارم چون برایم دار کافی ست

من خسته ام دیوانه م دلگیرم از تو

خود را همین امروز پس میگیرم از تو

از فکر من بگذر

خیالت تخت باشد

"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد



شعر از العام دیداریان می باشد. از سایت گنجشک ها تابوت نمی خواهند برداشته شده.
نوشته شده در سوم شهریور 1388ساعت 13:54 توسط لیندا| |



* این چه رسمی است؟ ... رسم ِ تو را می گویم ... به کدامین آیین اینگونه رها می کنی، فرار می کنی ...گم می شوی ...



*آه یک شماره، فقط اگر این یاد یاری کند ... باید کسی باشد، حتی این لحظه های تاریک شب. باید به م.د بگویم ... باید به آقای کاف بگویم، باید به الف بگویم، یا نه باید به آن الف دیگری بگویم؟ به ح.ن؟ نه به آقای جیم یا ع.ا نه به آقای میم؟!!! به که به که؟ به که بگویم؟ چرا هیچ یک در این نزدیکی نمانده اید؟!!!



*محدودم و محصور. محدود این دنیا و این چهارچوب احمقانه اش. مرا ببخش هر آنکه که هستی! هر آنکه  می خواهی باشی! مرا ببخش ، ببخش، مرا ببخش که تلخم، گسم ... می سوزانم و باز تکرار می شوم ... کلمات را قرقره می کنم. مرا قبل از این سال ها، به دار آویخته اند ... تو فکرهایت را برایم کتاب کن، تو افکارت را برایم بفرست ... می خواهم جشن بگیرم و بار دگر از اطناب کلمات سوء استفاده کنم!!!

نوشته شده در ششم مرداد 1388ساعت 7:57 توسط لیندا| |



من هیچ وقت چنین طولانی مدت در این دانشگاه توقف نکرده بودم! این اولین و شایدم آخرین بار است که اینچنین آرام ذهن خود را معطوف جایی کرده ام که هیچ حس تعلقی به آن ندارم ...

چندین سال است که احساس تعلق شبیه خاطره ای دور می ماند، زنگی که به صدا در می آید و به من یادآوری می کند روزگاری متعلق بودم ... به جایی، کسی ... چیزی شاید! این روزها می گذرند و تنها چیزهایی که محکم چسبیده ام و با خود به هر کجا می برمشان، آرمان هایم اند!

ذهنم از خیر دانشگاه گذشت، هوا هم تاریکتر شده و گستره دیدم کم. گردنم بر تیغه ی تنم سنگینی  می کند و انگشتانم بی هیچ حس خاصی یخ می زند. من مسرانه نشسته ام، برای عبور زمان ... زمانی که از دست می رود. و من مشتاق آنم که بدانم کی به سر خواهد آمد. با خود فقط مرور می کنم تنهایی،سرما، سرما ... تنهایی، سرما ، تنهایی ...

طنین مبهمی دارد حقیقت ... مبهم و هول انگیز ... مبهم و آشنا ... انس گرفته ام با این ها ... کلمات یخ می زنند، می ریزند، کسی دل به حرف های من نمی دهد! بیهوده می نویسم، قلم هم دیگر برایش اهمیتی ندارند که من پراکنده می گویم!باور کردنش شاید سخت هم نباشد، پس باور می کنم!

نشسته ام در یکی از راه های باریکی که به یک دانشکده منتهی می شود و کسی هم در این حوالی نیست ... اگر این پِلیِر را از گوشم درآورم تنها صدای پرنده و خش خش برگها را خواهم شنید ... هر چند اینکار را نکرده ام اما صدای کلاغ ها به گوشم ضمیمه است!

ساعت اداری گذشته و دانشگاه در سکوت خود بیشتر و بیشتر فرو می رود. من هم بی هدف بر روی صندلی فلزی نشسته ام تا سرما بیشتر کرختم کند ... نمی دانم چرا؛ دلیلی هم نمی خواهم ... راضیم!

چراغ های محوطه را روشن کردند، هوا هنوز به قدر کفایت روشن است! کاش چراغی نبود و من همینگونه در سکوت خود، غرق عظمت تنهایی محوطه محصور اطراف می شدم ... به راحتی می شد فراموش کرد اینجا دانشگاه است.

گاهگداری باد می آید برگها را درهم برهم می کند و با خود بوی weed می آورد، دور و بر را جستجو می کنم هیچ جنبنده ای نیست، گیاه مرتبطی هم نمی یابم ... دیگر نمی شود بی تفاوت نشست ....

نوشته شده در سی و یکم تیر 1388ساعت 12:36 توسط لیندا| |