تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

در واپسین لحظه ها گم شدم!

چقدر سخته - لا اقل الان، امشب - غرغرو نبودن!!

حتی حسه توئیت کردن هم ندارم این روزا. با اینکه چند روزی می شه سعی خودم رو می کنم!

زور می زنم وبلاگ هام رو به روز کنم، حرفام رو بنویسم اما تا شروع می کنم ته می کشه ... انگار حرفام رو نباید بزنم ...

حتی وقتی شروع می کنم برای کسی بگمشون از دهنم در نمیان می مونن پشته دندونام! شروع می کنم یه مشت اراجیف پشت هم ردیف کردن ... تند تند حرف می زنم، انگار می ترسم روبه روییم بپرسه چرا حرفه اصلیت رو نمی زنی!! امون نمی دم تا نفسم بند نیاد حرف می زنم، آسمون ریسمون می بافم ...

نگرانم مثله مرغه سرکنده شدم ... ذهنم می پره. یه جا بند نمی شم ... بی تابم و نمی فهمم چم شده!

نه روحم آرومه نه جسمم، دلم می خواد با یکی دعوا کنم ... بگو مگو هم نه، بزن بزن! شاکیم! دلم می خواد یکی بگیره تا می خورم بزنتم ... مثل اون موقع ها که تو کوچه دعوا می کردیم ...

هوس های احمقانه می کنم ... دلم سفر میخواد، دریا ... دلم می خواد بزنم برم جا که هیشکی رو نشناسم ... خبره مرگم نا پدید شم ... از دشته خودم خستم! آدمم اینقدر گه؟!

دلم می خواد یه بار دیگه تصادف کنم بلکه کله حافظه ام پاک شه حتی نتونم حرف بزنم! از همه چی خستم ... کاش خله خل شم!

******

هی زنگ می زنی که چی بشه؟ وقتی جواب نمی دم یعنی نمی تونم! یعنی حرفی ندارم نمی خوام هی بدبختی قرقره کنم... بد بختی دوس داری؟ خوشت میاد؟ خب بیا اینجا بخون دیگه وقته خودت رو چرا حروم می کنی؟ اینا خوندنش سریع تره!!

حاله حرف زدنه تلفنی کمه ... از من گذشته دیگه. اوناییم که من براشون حالی دارم یا نیستن - مثله خوده من - یا من مجبورم خودم رو براشون سانسور کنم. سخته دیگران رو درگیره مصیبت کردن... این همه تلاش می کنم و آخرشم یه سری غر می زنم!! مگه بقیه کم مشکل دارن؟ باور کن روزی صد دفعه این رو بخودم می گم ... چه فایده مثله خره شدم!

******


نوشته شده در ششم بهمن 1388ساعت 1:20 توسط لیندا| |

همه ی هفته ها یه شکل شدن. خیلی وقته، یعنی چند سالی میشه که تو این سیکله معیوب گیر کرده و ناچار دست و پا می زنه ... اما گاهی بد تر هم میشه. خودش سعی می کنه عادت کرده باشه اما هنوزم صداش در میاد نمی تونه همیشه به سکوت بگذرونه. لااقل به جونه خودش که می تونه غر بزنه! توی آینه یه غریبه هست، غریبه ای که قرار نبود همیشه همراهش بمونه. فکر می کرد زود میگذره. باورش نمی شه هفت سال گذشته و هنوز نجات پیدا نکرده ... حداقل زندونی مدت حبسش رو می دونه، چوب خط براش معنی داره!! اما هفت سال گذشته و هنوز ته این داستان براش پیدا نیس. دیگه امیدی هم براش نمونده ... بیهودگی داره بهش غالب میشه. خودش که می بینه حالا گیرم هم کسی ندونه ... دلش رو به کوچکترین چیزها خوش می کنه، هر چند معنی دلخوشی هاشم فقط خودش می فهمه ...

نوشته شده در ششم بهمن 1388ساعت 0:16 توسط لیندا| |


هیچی بدتر از حقیقت نیست ... تلخ ، تلخ ...

هیچی شبیه این اظطرابه ناجور ِ من نمیتونه باشه. میلرزم ...

نزدیکه ، خیلی نزدیکه ... دارم از حضورش زجر می کشم ... میلرزم. از درون به رعشه می افتم ... نزدیکه، نمی بینمش اما محسوسه!

حس میکنم یه خط باریک گرم روی صورتمه. لازم نیست عجله کنم، بازم خون دماغ شدم. میلرزم ... به نفس نفس می افتم ... حتی قصد ندارم فرار کنم. بذار بیاد هرچی که هست. 


هیچی بدتر از حقیقت نیست ... سخت، سخت...

انگار داره توی گوشم حرف میزنه. انگار داره منو می خوره ... کاش نابودی همین باشه. نمیخوام مقاومت کنم ... می خوام سرعت بگیرم، تا بی نهایتهای خودم ... اوج، اوج ... اوج. انقدر زیاد که تبدیل به هیچ بشم! سرما! سردمه وجودم سرده، حضورش سرده ... اضطراب! از چی میترسم؟ چرا؟!! 


حقیقت ... حقیقت! بالاخره باید این صفحه ها رو هم ورق زد ... درد ... درد ...

از بالا نگاه می کنم، چیزی نیست. انگار به هیچ وصلم و به ناکجا... وحشت! ضربان ِ نامنظم ِ خیالی ... تپش های نامربوط ... خاطره، خاطرات ... فراموشی. بذار چشم هام رو ببندم ... سرم از پشت می افته! نبودن ... عدم، لحظه ها ... ساعتها. کاش ادامه داشت... کاش بدنم رها میکرد ... آرزو! فشار ِ حقیقت ... خفقان ِ سکوت!

دست می گیرم به هیچ. گیج می خورم. توهمات، تصورات زندگی. صدای برخورد. تکرار ...تکرار. سنگینی سقوط ... ناک اوت! صدایی ندارم برای اعتراض - فریاد - به نشانه ترس حتی!! بغض، بغض ... هق هقه بی صدای دردناک. ... نگاه ...


اومده، نزدیکه، بهم میرسه ... می ترسم و نمی ترسم! خوشحالم و سرخورده! خوده خوده تناقضم!!!


یه ضربه، یه جرقه، شاید یه مهره غلط، یه حرکت ِ اشتباه ... حالا به هر دلیلی ... فقدان!

نوشته شده در بیست و پنجم دی 1388ساعت 14:58 توسط لیندا| |
این روزها :

1 - امتحان دارم

2- سعی می کنم درس بخونم

3- خط اتاقم وصل شده

4- گاهی کتابخونه هم میرم

5- از امتحانهای دماوند چندتاش مونده و امتحانای علم و صنعت هنوز شروع نشده

6- حال و حوصله هم به مقدار کمی دارم

7- خیلی مایلم بعضی از دوستان رو ببینم اما همه اش نمی شه

8- زیاد انلاین نمی شم

نوشته شده در بیست و پنجم دی 1388ساعت 10:42 توسط لیندا| |

زندگی ادامه داره انگار ... منم با بیهودگی تمام ادامه دادنش رو نگاه می کنم. امید ندارم چیزی تغییر پیدا کنه ... انتظار ندارم اتفاق خوشحال کننده ای بیفته ... اصلا انتظاری ندارم.
تمام این سال ها منتظر اتفاق موندم، البته خیلی چیزها اتفاق افتاد که من منتظرشون نبودم ... اما تبدیل شدن به روزمرگی ... همونی که همه میگن زندگی!!!


You never said, you never said, you never said
That it would be this hard

طبق معمول نوشتن سخته و برای حرف زدن هم مجالی نیست ... و منم درگیرم ... توام درگیری ... کاش لااقل نمی فهمیدم ... کاش می تونستم فقط خودم رو ببینم و تصمیم بگیرم ... نمی دونم چرا اینقدر سخته دیگری بودن ...
می دونم چی می خوام و می دونم هرگز بهش نمی رسم ... می دونم کی این تصمیم رو گرفتم ... می دونم اما چه فایده ... چرا برای پیروزی می جنگم وقتی می دونم ارزشی نداره؟ چرا آروم نگاه می کنم وقتی آرامشی نیست؟ اصلا چرا نگاه می کنم؟

نوشته شده در سی ام آذر 1388ساعت 18:25 توسط لیندا| |

قرار نبود دوباره تکرار شود، قرار نبود دوباره اینجا بنشینم آگاه تر از قبل، بزرگتر از سابق ... با غمی به سنگینی تمام دانستگی دنیای خودم! اما نشسته ام درست در همان نقطه با نگاهی تهی با هر آنچه که دوست داری در ادامه ی این جمله اضافه کنی!!
مگر نگفته بودیم دوست داشتن های اینگونه یکبار اتفاق می افتند!! مگر اسم آنها را نگذاشته بودیم "عشق کودکانه"؟!!! کاش همیشه کودکانه می ماند و به دنیای جدی و احمقانه من راه پیدا نمی کرد! کاش بی تفاوتی خود را حفظ می کردم ... نمی توان فرار کرد!
این روزها خواهند گذشت ... جمله ای کلیشه ای که هیچ تسکینی با خود ندارد! دلم می خواهد اینجا نباشم. با این همه غصه و فکرهای درهم اتاق برایم زیادی تنگ است ...  از اینجا هیچ افق سعادتی معلوم نیست ... تا چشم کار می کند سقوط است و سقوط و سقووووووط ...

نوشته شده در بیست و هشتم آذر 1388ساعت 3:23 توسط لیندا| |