تبليغاتX
بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!

 

حالا که دیگر لبخند نمی زنی بیا دمی کنارم بنشین، می خواهم برایت گلایه کنم ... بیا ... بیا ببین چه تند می نویسم این مهملات را ... این همه حرف را زدن سخت است!! «تو» که لبخند نمی زنی انگار خودِ من هستی!! بگذار این را بسوزانم ... آه لبانم سوخت - نه از گرمی نبود، از سخن خود بود - ... صبر کن ... بیا اینجا! ... بنشین ... سیگار می خواهی؟ ... پس صبر کن من یکی برای خود روشن کنم ... آه تو را به خدا غر مزن ... می دانم، می دانم ... مگر جند بار من و «تو» و «تو» و من با هم تنها می شویم؟!! بیحضور لبخند مرگبارِ «تو»!! خب، بیا ... سمت دود منشین ... چه می خواستم بگویم؟ ... می خواستم از این دردها برایت بگویم ... دردهای تکراری و تلخ ... همچون آن لبخندی که بحثش بود ...آه خدای من! چرا این لبخند مرا رها نمی کند؟!! ... باشد! اصلا می خواهی «تو» لبخندت را بزنی و من به همان پاراگراف قبلی بازگردم؟

اصلا نمی خواهم برایت اعتراف کنم! هر چقدر هم که بیایی نزدیکتر و آرام گیری، از چشم من ترسناکی!توهم دارم این روزها ... نکند این «تو» هستی که دم به دم نگاهت را به زندگیم قلاب می کنی!! ... نکند این سیگار از دستم رها شود و «تو» به بهانه ای همه چیز را به آتش مبدل کنی!!

ببین بیا عهدهایمان را مجدد واگویه کنیم، شاید فراموشی هایمان کمرنگ تر شوند ... شاید اصلا فراموش کرده ای «تو»! ... من؟!!! نه، من که نمی توانم فراموش کنم، من باید قدرتمند باقی بمانم ... من باید استوار باشم ... نه! به من نزدیک مشو! دور باش! دور باش! اگر بخواهی مرا بکوبی، پس دیگر به چه کس امید داشته باشیم؟!! جز من چه کسی می تواند «تو» را سرپا نگه دارد!؟ حماقت مکن! می دانی که من «تو»ام! می دانی که من برای حفظ «تو» چقدر ایستادگی کرده ام! ما که حرمت همگان را شکستیم ... بگذار خودمان پا به پای هم ادامه دهیم ... می دانم، «تو» نیز می دانی ... همه تقصیرها از برای من بود و هیت! چه فرق می کند دیگر؟ کسی چیزی نمی پرسد ... سرت را بالا بگیر، عبور کن ... من مثل تمام سالیانی که گذشت مراقبت خواهم بود ... با من مبارزه نکن، می دانی بیهوده است، می دانی خودت را به زمین می زنی ... اپر قرار باشد بگوییم ضعیفیم که بازی به انتها می رسد!!! نه، صبر کن ... بگذار من جلو روم ... تا وقتی نگفته ام نیا ... خطر مکن، دیگر خطر مکن، مپر فراموش کرده ای با ما چه کردند!؟ مگر من و «تو» را ساده لوح نخواندند؟! آری همین ها! ... دلتنگی هایمان را جمع کن تا کسی نیامده ... برو به صورتت آبی بزن ... آه، نمی خواهد، همان لبخند تلخت را ضمیمه کنی کافی است ... کسی چیزی نخواهد دانست ... عهدهایمان را که از بر داری؟! مبادا فراموش کنی ... فکر کنم باید برخی را از نو فکر کنیم، نه تو راحت باش ... خودم فکر می کنم ... چرا رفته ای سمت پنجره؟! آسمان از اینجا دیدنی نیست! ... وقت خود را حرام مکن، باید بروی! مپر حالت تهوع مرا حس نمی کنی؟!! از کارهایت تعجب می کنم ... واداده ای انگار! انتظارت بی مفهوم است ... از این پنجره، تا چشم کار می کند پوچی پیداست! کاش بتوانی مرا به خیابان برسانی ... هنوز ایستاده ای؟!! این همه من و خودت را عصه خور مکن ... می دانم درگیری ... همانجا دمی روح ملتهبت را به شیشه بجسبان ... کاش می شد با هم فریاد کنیم ... مرا ببخش تند گفته ام ... نه، زیاد گفته ام برایت ... همان بهتر بود که تو این ها را نمی دانستی ... سردی به وجودت رخنه نمی کرد! ... دلسرد مشو! خودت را سرزنش مکن، دیگران به کفایت محکومت می کنند! ... بیا ...بیا کنار حضورم به ایست ...چه با شکوهی! چه با شکوهی وقتی این لبخند را به چهره می زنی ... بهتر شد ... دیگر به هیچ چیز فکر نکن، من جای «تو» نقش بازی خواهم کرد ... آرام گیر ...

+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1388ساعت 22:23  توسط لیندا | 


آن تپق های جوهری، آن حس ابلهانه و فشار ... آن همه عصبانیت بیهوده از خود! مگر می شود آرام نشست و به ظلمات و سکوت خیره ماند؟!! لااقل من نخواهم توانست! کلی تلاش کرده ام ، تازه اینچنین ضربه می زنم! کاش تلاش هایم را پنهان کرده بودم، به هیچ کارمان نمی آید انگار! دستم می لرزد و دم به دم خاکستر پراکنده می شود ... خود نیز در حال سوختنم!! دهانم می سوزد، ضجه هایش را فرو می خورد ... تجلی می بخشد ... رها می کند ... عبور می خواهم، فرار می خواهم ... آسمان از پشت شیشه دست یافتنی نیست! آسمانم را بدهید ... من از تمام این طبیعت بیکران همین را صمیمانه می ستایم ...! سرتا پا نیاز شده ام، چرا نمی توانم خود را سرکوب کنم؟! تلخ ترین دردهایم را در خود انباشته ام برای آنان که هرگز نخواهند رسید! پراکنده گویی هایم مرهمی است بی اثر ... نمی دانم این انزوای گم را در کجا سامان خواهم داد. از زندگی به جایی پناه آورده ام که مقدر نیست مأمنم باشد! هی خود را محکوم می کنم ... بمیر بمیر بمیر بمیر بمیر بمیر بمیر و او نمی فهمد که نخواهد مرد ... باید مردن را از جایی خرید!! یادآور روزها ... به انتها رسیدن، آغاز فقدان ... و من بدجور دلتنگ شده ام. دوست دارم پر گیرم و مجدد بگریزم ... آه چی می دانم ... آری هوس باز شده ام ... هوس پرواز رهایم نمی کند! انگار باید به قالب دیگری فرو روم! زبانم نیز می سوزد و رفته رفته کرخت می شود ... تمام نیرویم را برای دستم وام گرفته ام. هنوز می خواهم مرقوم کنم تا بدانی ... بدان ... دان ... ن ... و من دارم از مبارزه نیز خسته می شوم ... خیابان ... امان ... فرار ... گم شدن در کوچه های این سرزمین عجب موهبتی است ... آن سرمای شبانه نافذ که رسوخ می کند ... آن سرمای سبز حجیم ... سیگار به سیگار، خط به خط، کام به کام ... مرا ببخش! هنوز یادنگرفته ام خود را عفو کنم! سخت است این دادگاه ها را نظم بخشیدن ... چشمهایم می روند و می آیند ... دلم را باید تهی کنم ... ذهنم را می آویزم، یادگار دانایی، دانستگی ... باورتان نخواهد شد .... حضورم را می گویم!!! آیینه ها شاید دلتنگ شده باشند. فکر می کنم ... رنگ حضورم سپید خواهد بود ... دیشبم به رنگ ها گذشت!!! اینطور که پیداست با هم به این داستان ادامه می دهیم ... و انگار کسی در دوردست ها نیست تا من بگویم: نزدیک تر بیا، آغوش بگشا، بگذار با هم رها شویم!! تما دوستان را خط خطی کرده ام ... شاید باید به سرنوشت اعتقاد پیدا کرد، اصلا عقایدم را به یاد ندارم ... بگذار دمی بیاسایم ... با این همه فشار بر حافظه واژه نیز خرد می شود ... واج می شود ... صوت می شود ... و من می گویم: اِ ... اَ ... هــ .... شـــ ... و حتی منظوری هم ندارم!!!! «تو» این نوشته ها را می خوانی. باز هم به «تو» لبخند می زنی و به «تو» یادآور می شوی «تو» «تو»یی!! من سیگار را می تکانم، نقطه ای می گذارم، پیچش درد را قورت می دهم، کام می گیرم، حبس می کنم ... «تو» هنوز داری آن لبخند احمقانه را بسط می دهی! می دانی حرص می خورم ... هنوز مشغولی، چه لذتی هم می بری!! آن لبخند را باید از صورتت بشوییم!! کم کم نارنجی وار می سوزد  و محو می شود، به فیلتر رسیده ام ... لب هایم حضور سیگار دیگری را تیک می زنند ... صدای فندک ... و دودی که از ورای آن باز هم لبخند «تو» را می شود دید ...! آخر من با این لبخند هجوآلود «تو» چه کنم؟! از چه اینگونه سرخوشی؟ از نابودیِ من! – خرده مگیر بر فعل و فاعل هایم، می دانم «تو» تویی و من «تو» و «تو» من! -  شاید از حضور من دلشادی که اینگونه دندان های ردیفت را به نمایش گذاشته ای! حس عجیبی است! شاید بشود مرا درمانده خواند! شاید هم اسف بار! – نمی دانم چرا نوشتن «اسف» مرا یاد اسقف می اندازد!! – دود را قورت می دهم ... انگار خوشحالی هایت به انتها رسیده اند، دیگر لبخند نمی زنی! چه خوب! آه شاید از درد کشیدن من رنجوری! خودت را درگیر این درد مکن، من که بارها گفته ام!


ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:46  توسط لیندا | 

 

وقتی از سربالایی بلوار با قدم های سریع بالا می رفت همیشه تلخ بود. نگاه دیگران رو تحمل می کرد اما بازهم لبخند نمی زد. خط اخمش انگار براش یه سمبل شده بود! نمی خواست رهاش کنه! با قدم هایی استوار می رفت تا روزمرگی خودش رو رقم بزنه و تنها چیزی که دیگران از چهره اش هرگز نمی فهمیدن رو در جایی جا بگذاره .....

چهره اش رو گاهی پوزخندی مزین می کرد، پوزخندی که حماقت های خودش و مردم رو محکوم می کرد .... تنها دلخوشیش همون قدم ها بود که ثبت می شد. با خود به هزاران چیز فکر می کرد و پاتک می زد....

به "ما" فکر می کرد، "ما" یی که مدت ها بود رو به زوال می رفت و هنوز همگی یک صدا تکرار می کردند "ما"... طنین آن هنوز هم می توانست یه جماعت رو میخکوب کنه، و اشکال کار در همین جا بود!! هنوز به "ما" باور داشتند، نمی شد رهایش کرد.... نمی شد!!! 

 

ادامه نداد سربالایی به انتها رسیده بود، رهایی!

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1388ساعت 4:26  توسط لیندا | 


سکوت کرده بودم ... طولانی تر از آنچه تو در خاطر داری...  نمی دانم کدام مهره جا به جا شد که اینچنین سکوت برایم تحمل ناپذیر گشت!
عادت کرده ام به سخت حرف زدن، گنگ بودن، اما هنوز هم سه نقطه هایم را عاشقانه دوست می دارم...
ذهنم بی تابی اش را گوش زد می کند، نمی دانم دقیقا به چه منظوری اینجا نشسته ام ... زمان زود می گذرد، فردا رسیده است بی آنکه من خوابیده باشم! دهنم تلخ است... دیگر مثل گذشته بدنم تاب بیداری های اینچنینی را ندارد، اعتراض می کند، بهانه می گیرد ... و من مدام می روم به دستشویی... تهوع تهوع تهوع!!
نمی دانم چرا با این حالم از اینجا نشستن دست بر نمی دارم.
دو ساعت دیگر زنگ ِ موبایلم به ونگ و ونگ خواهد افتاد، انگار در دادگاه حکم قرائت می کنند: محکوم! ... بیدار شدن ساعت ِ 5 هم عادت بسیار ابلهانه ای است!
به خیلی چیزها فکر می کنم، دلم نمی خواهد واگویه کنم، دلم می خواهد خودت بدانی! دلم می خواهد سکوتم را به زبان آوری... می فهمی؟!!
همه چیز زود اتفاق افتاد، کل زندگی را می گویم، وقتی "جوان تر" بودم فکر می کردم دلیل این شتاب ها را می دانم، فکر می کردم زود خواهم مرد!! هنوز زنده ام، دیگر این شتاب ها را نمی فهمم!! همیشه زود رسیده ام اما هنوز هم دست ِ خالی هستم در آستانه ی هیچ!! نه آنکه بخواهم بگویم مزیتی نداشته ... اما آنچنان آش دهان سوزی هم نبوده... دیگران هم رسیده اند!!
گوشم ذوق ذوق می کند، خون دماغ هم شدم ... فکر کنم حالم خوب نیست... کم طاقت شده ام انگار!



بعضی از حوادث معیار تاریخی می شوند و تاثیرشان را تا سال ها با خود به یدک می کشیم، مانند همین تصادفی که گذشت، برخی دیگر فراموش می شوند... شایدم هم دوست داریم فکر کنیم فراموششان کرده ایم و هی می پرسیم: کدام؟ کی؟ ...
چیزی در ذهنم چرخ می خورد، دوست دارم مکتوبش کنم، اما دستم به آن نمی رسد... کاش اینجا بودی و کمکم می کردی، سعی می کنم خودم را به نوشتن ترغیب کنم، شاید بتوانم گیرش بیاندازم... خسته تر از آنم که بتوانم خود ناآگاهم را مغلوب کنم، همیشه از من قوی تر عمل کرده است و من از این بابت خوشحالم ... ، کلمات را برای خودم یکبار زمزمه می کنم طنینشان هوس انگیز است... باید بروم، به خیابان محتاجم... ساعت، ساعت چند است؟!
زیاد هم دیر نیست.... خیلی زود است!! 3 بامداد!! باید بروم کمی قدم بزنم، هوا باید سرد باشد ... سرمایی که به وجود رسوخ می کند و آرام آرام انگار جسم کرخت می شود و ذهن پر و بال می گیرد، نفس می کشد ... و هوس، هوس یک نخ سیگار  ... در سکوت پس کوچه های محله - که همیشه قلمرو ِ من باقی خواهد ماند- با لذتی وصف نشدنی صدای پک زدن خود رادوره کردن ... سسسسسههههههـــــ...
وقتی که برگردم برایت دوباره خواهم نوشت ... لا اقل سعی خواهم کرد ...



همانگونه بود که تصویر کرده بودم ... سرما دربرم گرفت، انگار آسمان هم باز می خواست گریه سر دهد ...قبلاً نمی زده بود .... بوی خاک خیس می آمد و من نشئه از این گریز نا مناسب، بعدها خواهند پرسید: اگر اتفاقی می افتاد؟!! اگر ... و من در دل جواب ها خواهم داد ...
برگشته ام، اما حرفی برای گفتن ندارم، انگار دوباره می خواهم سکوت کنم... تمام حرفهایم را گفته ام ... کاش می شد بخوابم  ... کاش بتوانم بدخلقی هایم را در جایی جا بگذارم، فراموششان کنم...
هنوز هم خودم با خودم می جنگد و من مشتاق آنم که بدانم تا به کی باید افکارم را الک کنم، فحش هایم را در چشمانم محبوس کنم و در آخر هم نگاهم را به ناکجا بدوزم!!
اگر ماشینی بود باور کن بازهم چپ می کردم، فقط برای آنکه راحت تر محکومم کنند، اگر دانشجو نبودم باور کن شاید بارها مرده بودم!! مطمئناً ارتباطش را به راحتی نمی توانی درک کنی ...همیشه یک دلیل ناموجه هست برای آنکه کاری را انجام دهیم یا بالعکس انجام ندهیم...
باید برای خودم برنامه ای تعریف کنم، برنامه ای برای منطقی ماندن، روال زندگیم را باید به جایی میخ کنم ... وگرنه سرکار هم نخواهم رفت ...باید معقول بمانم و باورکن کار ِ سختی است!!!
زیاد هم سخت نیست بفهمی چگونه برآشفته ام، کار سختی نیست که طور ِ دیگری قضاوت کنی ... اما اصلا اهمیتی ندارد!!
یکی از کتاب های کتابخانه ام همانگونه که بیرون کشیده بودیش باقی مانده،" دومین حلقه قدرت" ، ذهن من هم گویی در همان حوالی لنگر انداخته و مارک نافلر نمی دانم از کجا ساعت را فهمیده که 5:15 اِی اِم را به افکارم ضمیمه می کند... دوست ندارم فکر کنم، کاش امشب ناپرهیزی می کردم ... مگر چه می شد؟ ترسیدم تو را پریشان کنم، اما حالا خودم پریشان ترم... کاش چند پکی را با شما سهیم شده بودم ... الان مسلماً خواب می بودم ... گذشت .
فردا برای خودم تصمیم خواهم گرفت... فردا



هنوز در همین نقطه مانده ام ... راه میان دستشویی و صندلی را مکرراً طی می کنم و از خودم می پرسم: نتیجه؟!! مانده ام در بهت این عکس العمل کودکانه جسمم!! خُب فهمیدمت، اینچنین مکن!! خُب قبول، آرام بگیر دمی!! نمی دانم چرا قدرت ندارم به جسمم فرمان دهم، نمی فهمم چرا همیشه باید راه خودش را پیش بگیرد... انگار 3 پاره گشته ام: جسمی معترض، ملول مانده در میان دو نقطه! ذهنی مشوش و تب دار، در انتظار مجالی برای بروز دلخوری و خشم خود! بالغ ِ فرصت جو و مدعی ای که تنها محکوم می کند لیک راه حلی ارائه نمی دهد!!
رعد و برق ها تمام شده است، باران می آید ... از اینجا که نشسته ام تنها صدای چکیدن قطرات باران را می توانم برایتان گزارش کنم ... و متاسفانه دیگر برایم مقدور نیست پا به عرصه خیابان بگذارم. نفس برایم باقی نمانده ...



سعی کردم در همین مختصات مزخرف بیاسایم ... چشمانم به سختی بر روی کلمات متمرکز می شوند ... دارم به شب فکر می کنم و مطمئنم که هرگز نخواهند فهمید چه شبی بر من گذشته است ... زیاد هم مهم نخواهد بود!


کاش در این خود درگیری نامردانه جسمم خودش را قاطی نکرده بود، آنوقت می توانستم خودم را به محل کارم برسانم و در زیر انبوهی از افکار نامرتبط غرق کنم ... نمی دانم ساعت چند شده، اما به راحتی می فهمم تنهایم ... بگذار بازهم چشمانم را ببندم ... یک لحظه فراموشی...



زمان را می توانم تخمین بزنم، چشمانم را گشوده ام ... صدای زنگ تلفن هایم چون فحش برسرم فرود آمد ... چقدر هم سخت بود چشم گشودن ... مجدد راه تعریف شده را طی کردم ... دیگر دیافراگمم را در دهانم احساس می کنم ... بوی کافئین هوشیار ترم می کند ... بدون چشمانم هم این یک مورد را می توانم راحت پیدا کنم... خبر می دهم بیدارم و باز بروی صندلی یله می شوم، با گردنی که بر قامتم استوار نمی شود، با انگشتانی که سرو ته فرمان می برند ... و مصرانه دارم می نویسم، انگار مأموریتی درکار است!!!  دلم از نو آشوب است، لعنت به اعتیادها .... با اینکه حالم خراب تر شده اما به ته مانده قهوه می نگرم و پوزخند می زنم، باور کن پشیمان نیستم که سرکشیدمت!!!!


باید اطلاع دهم که به کار نخواهم رسید ... نمی دانم چه بگویم، خسته ام از بس جسمم رسوایم کرده! کاش می شد بگویم کار دیگری دارم ... کاش دروغگو بودم، این دروغ نگفتن من هم برای خود داستانی دارد ... می گویند نگفتن با دروغ گفتن تفاوت ها دارد، لازم نیست همه چیز را بگویی ... راست هم می گویند اما خیلی مانده تا این را به خود هموار کنم.

Raise me up
Don't let me fall
Cause I don't get myself
I feel like I felt before
But can't find my way

All those feelings went away
I may not be what you think I am
Think we ought to find ourselves
Think we ought to find ourselves
Again...
"riverside"
Out of Myself



هنوز در توهم این آهنگ غوطه ورم.تصمیم گرفته ام ... باید از اینجا برخیزم ... شاید رها شوم.

بعداً این پست را حذف خواهم کرد...

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1388ساعت 8:19  توسط لیندا | 


* طور دیگری باید گفت . . . ذهنم می دود مانند نگاهم . . . به هر سو و در مسیرهایی چه بسا تکراری تر از تکراری!

حرف می زنند، انگار این روزها دور بر من بیشتر از سابق صدای حرف می آید، خسته ام از این همه صدا، سکوت می خواهم . . . سکوت زنده!

سکوت زنده زیباست! صداهای معمولی تهران - شاید گاهاً بوقی -، صدای دم صبح! دم صبح های سابق. این روز ها فقط می کوبند!!! مشت، میخ، هرآنچه که صدایی دارد برای من کوبش است.






* هوا بهاری شده، دروغ نگفته باشم، شادم. سرخوشم که این سال هم دارد می گذرد و من زنده مانده ام!!

هنوز هم می توانم نگاه کنم، لبخند بزنم، غر بزنم و ...

باران که آمد دوست داشتم کمی جوان شوم . . . کمی . . مثلاً 10 سال!!! چقدر زود گذشته . . . . چقدر دیر!!

مرض تناقض گرفته ام.






* رفته بودم شهر کتاب (آرین)، برای جستجوی کتاب و رسیدن به آرامش . . . دریغ از آرامش!!

از آخرین باری که آنجا رفته بودم چند ماهی بیشتر نگذشته بود، اما . . .

یکسری بچه دنبال هم کرده بودند، یکی دیگر جیغ های رنگین می کشید! به جای موسیقی عالی همیشگی، از سمفونی ناموزون و بغرنج زنگ تلفن های همراه ملت غیورمان لذت بردم!! و امان از دست حرف ها ... هرکس از جایی و چیزی سخن می گفت و باور نمی کنید در آن نیم ساعتی که آنجا دوام آوردم، 2 نفر کتاب خریدند، فقط 2 نفر!! . . . بقیه در حال خریدن تقویم و لوازم التحریر و دستک دنبک هایی از این دست بودند.

در طبقه پایین کسی نبود اما صدای همسایگان بی مبالات بالایی همچنان ادامه داشت! گوش هایم را برداشتم و دوان دوان گریختم تا به هوای آلوده برسم ... آرامش!!

البته ناگفته نماند که در میان تقویم ها به "خفن تر زیستن" رسیدم، کلی تورق کردم و لبخند زدم. با تمام احوالات آخر سر هم قیمت آن را پیدا نکردم، تو دلم به دکتر جوادی عزیز غری زدم و تقویم را سرجایش گذاشتم.  خود دکتر یک پست تو سایت برای تقویمش نوشته  : www.saladj.com



+ نوشته شده در  سی ام بهمن 1387ساعت 4:31  توسط لیندا | 
 

 

 

آنچه بعد از حریق از شهر وجودم باقی ماند، توصیف نکردنی است . . . 

 سرگردان پرسه می زنم . . . 

دارم به این ویران شهر سوخته عادت می کنم!!

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1387ساعت 23:31  توسط لیندا | 
 
صفحه نخست
پروفایل من
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مکتوبات
درباره لیندا
خود درگیر، دیوونه، مردم آزار، غیر قابل تحمل!

پیوندها
حتی اگر ماهی ها گریه کنند
یک پزشک
من روایت می‌کنم
این روزها
CACTUS 366
کمی با من مدارا کن
فیلم و سینما
یادداشتهای پراکنده یک عاشق ولگرد
سحر
نازنین
پاییزانه
پابرهنهِ برخط
کورکورانه یا ببخشید آقا ساعت چنده؟
خلوتکده من
نیم بطرعرق نعنا
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
عود نوح
بـــوف کــــــور
يادداشت‌های نيک‌آهنگ
باغ شعر
روسپی
نقطه ته خط
از زبان دیگران 2
دو در دو
قصه های عامه پسند
خوابگرد
Iketab
دیباچه
انجمن قلم ایران
نسل پنجم
آرشیو پیوندها
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
بهمن 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
خبرنامه دانشگاه امیر کبیر
یاداشت های دور از خانه
ahoora band
RiRa
دیوونه
RiRaaaaaaa
جوجو کوچولو
نغمه های دل من
وطنم را دوست دارم
علی معموری
شبانه ها
گور کن دیوونه
از شراب کهن خم الست
کیبرد آزاد
SALAD J
بیخوابی حجیم
ماهنامه هنر موسيقي
پایگاه خبری فرهنگ‌و‌آهنگ
زادگاهم ایران است، فرزند ایرانم
Mahoor Institute of Culture and Art Official Site
فریبرز لاچینی - آهنگساز
.The Tehran Conservatory.
هنر و موسیقی
Loris Tjeknavorian
همایون شجریان 2
همایون شجریان 1
Beethoven Music Center Official Website
هفتان
خانه موسقی
بلاگچین
سهراب سپهری
جذبه
در دیجیتالی
بنیاد هوشنگ گلشیری
یک لیوان چای داغ
ر کعتان فی الع ش ق
بی بی گل
گوشزد
پی سی دانلود
شاهوار دات نت
ناتور
آزاده
...اتاق پسر
A Man Called Old Fashion
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM