تبليغاتX
بدون عنوان
در واپسین لحظه ها گم شدم!

به من گفته اند برای یک نفر بگو، به من گفته اند فقط یک نفر را انتخاب کن! مهم نیست که این یک نفر چرا مورد انتخاب توست، مهم نیست این انتخاب تو موجه هست یا خیر. گفته اند تنها قسمت مهم انتخاب یک "نفر" است، گفته اند مهم است که به کسی بگویی! گفته اند باید برای کسی کامل بگویی، که بایستی کسی باشد که بداند! ساعت ها حرف زده اند و توجیه کرده اند، جلسات متعدد سعی کرده اند مرا متقاعد کنند!

من هنوز هم نتوانسته ام دلیلی بیابم، هنوز هم نتوانسته ام یک "نفر" را انتخاب کنم! نه دلیلی هست نه کسی!

نمی توانم درک کنم، درک نمی کنم که چرا بایستی بازگو کنم، که چرا باید زندگی خودم را به دیگری -دیگرانی بگویم که اهمیتی ندارند که اهمیتی نمی دهند، نمی توانم درک کنم که چه ارزشی دارد گفتن به یک نفر! نمی دانم دقیقا چه چیز را انتظار دارند که بگویم، که اگر بگویم چه خواهد شد، که توفیرش چیست؟!!

هی با خودم تکرار می کنم که گفته اند گفته اند گفته اند ... که خواسته اند و دلایلی داشته اند ... فایده ای ندارد من نمی توانم بگویم من فراموش کرده ام دلایلم را! جای آنها را با دلایل جدیدی پر کرده ام ... خوب یا بد نمی توانم درک کنم چرا از من چنین می خواهند!

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1390ساعت 22:14  توسط لیندا  | 



یک جایی همان میانه راه ... جایی که اقلیت هستند و اکثریت تماشاگرند! جایی که شما گاها به آن نزدیک می شوید و بعد فرار می کنید. فرار نه از روی ترس، تنها به خاطر سخت بودن و منطبق نبودن ساختارها.

جایی قرار گرفته ام که برای خودم -حتی- گنگ است. جایی که به هیچ جا نمی توانم ارتباطش دهم، فقط می شود گفت "اقلیت"!

جایی که نه آن سمتی و نه این سمت. در هیچ حیطه ای هم حق و حقوقی نداری. وقتی نه آن باشی و نه این، انگار در کل نیستی صدایت را نمی خواهند بشنوند ... تو هم نمی خواهی حرفی بزنی! در مودبانه ترین حالت تو را "مستثنا" خطاب می کنند و در باقی اوقات هر آنچه دوست دارند برچسبت می زنند. دیگران هم نمی دانند متعلق به کجایی!

انگار از همان ابتدا برایت جایگاهی تعریف نکرده اند ... انگار آمده ای که ماندگار نباشی، آمده ای بدون محیط بدون محاط ...


+ نوشته شده در  سوم تیر 1390ساعت 16:28  توسط لیندا  | 

تا حالا اماکن نرفته بودم، پیش نیومده بود! کار سختی هم نبود. مردمه خوبی بودن، نه ایرادی گرفتن نه حتی بد نگاه کردن. مدارک خواستن، نگاه کردن، چارتا سوال پرسیدن و یه تلفن زدن همین! نامه رو نوشتن و مهر کردن دادن دستم. هیچ کاره سختی نبود!!

این اولین باری بود که من مجبور شدم برم دنباله نامه اماکن برایه 3 شب و 2 روز موندن تو شیراز!!

خودشون هم از اینکه باید برایه چنین چیزی وقت بذارن راضی نبودن! برایه بخشنامه ای که سال 87 لغو شده اما هنوز هتل هایه بعضی از شهرها الکی بهش چسبیدن و مردم رو اذیت می کنن! وقتی هم که دولت دست از سره بعضی چیزها بر میداره ملته ما ول نمی کنن انگار خوشمون میاد گیر بدیم، اذیت کنیم، دردسر درست کنیم، یادآوری کنیم ما عنیم!!


+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:32  توسط لیندا  | 

روز و شب هایم قاطی شده اند. نمی دانم کی بیدارم و کی در حال خواب دیدن! فرق آنچنانی ندارند انگار! مرز میان خواب و واقعیت هایم شکسته است! مطمئنم حتی گاهی خیلی از کارهایم را در خواب انجام می دهم!

نمی توانم پیوسته بنویسم و مطالب را بهم ربط دهم. نمی توانم مثل سابق باشم .

شاید رها کرده ام شاید رها شده ام ... .

خیلی از آدمها دور شده ام بحث نیاز و بی نیازی نیست، حتی بحث خودخواهی و غرور هم نیست ،خسته ام! خسته ام از انتخاب های بی حاصل خودم از همان کمترین اعتمادها و باورهایی که داشتم ... که دارم ...

دلیلی نمی بینم برای فرصت دوباره دادن، حتی به خودم

+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1389ساعت 10:0  توسط لیندا  | 

سخت شده است، تصمیم گیری، فکر کردن، به نتیجه رسیدن، نوشتن، ننوشتن، پیش بینی کردن ... تمام جزئیات زندگی.

خودم را در نظر میگیرم از هزاران دریچه خودم را قضاوت می کنم ... رها می کنم! تصمیم می گیرم، نقشه می کشم بی هیچ نتیجه ای! فکر می کنم به هر آنچه ذهنم می خواهد. می گذارم برای خودش پرو بال بگیرد آسودگی را نمی یابم! فراموش کرده ام که چگونه می شود بیخیال بود، چگونه می شود دمی آرام گرفت، تعطیلات ...

خودم را درگیر کرده ام، درگیر چندین کار در آن واحد، درگیر مدیریت خواسته هایم، درگیر هر آنچه که نمی شود! زندگی بدون چالش برایم مفهومی ندارد دارم برای خودم سخت ترش می کنم! از دست خودم نمی توانم فرار کنم!

زمستان شده، بدون برف بدون حس خوب زمستان هایی که گذشت! اصلا به یادم نیست چه چیزهایی داشت که برایمان شیرین بود، جذاب بود و باعث می شد اینگونه در خاطرمان بمانند. همان بهتر که فراموش  می کنم.

یادم رفت چه چیزهایی را می خواستم بنویسم، یادم رفت چه حسی داشتم. جدیدا تلفن زیادتر از قبل زنگ می خورد و تسلسل افکار مرا بهم می ریزد و من باز هم رها می کنم ... چه فرقی می کند که برایتان بگویم روزهای خوبمان گذشته یا نیامده؟ چه فرقی می کند؟


+ نوشته شده در  دوم دی 1389ساعت 14:18  توسط لیندا  | 

*  خیلی از کارها هست که من از زندگیه ابلهانه و هجو خودم فاکتور گرفتم. خیلی احساس ها هست که به نظرم کهنه شده ان و نباید از نو تجربه شون کرد. نمی خوام دلایلم رو بگم. دوست ندارم بر گردم و ببینم کی بود و چطوری بود. دوست ندارم فکر کنم به اتفاقایی که هی دوباره و دوباره افتادن و می افتن. خسته ام از این همه تکرار، از کلیشه ای که توش گیر کردم و انتهایی نداره. فقط می دونم به خودم اجازه نمی دم که خیلی کارها رو بکنه.

* خیلی وقته آرامشی نیست. تمامه خوبی ها و خوشی ها مختصر شده. خوبی و خوشی برایه هر کس معنی ای داره. من حتی معنی اون ها رو هم گم کردم. سعی ندارم بشینم براشون تعریف پیدا کنم حتی برام مهم نیست که کجا گم شدن. فقط می دونم دورن و من باهاشون خیلی فاصله دارم.


* زندگیه مجازی و حقیقیم با هم قاطی شده. هیچ وقت فکر نمی کردم من هم تو دنیایه مجازی غرق شم. فکر نمی کردم یه روزی انقدر از اطرافیان فراری بشم که ترجیح بدم تو این محیط بمونم و بیرون نیام، که خوشحال باشم می تونم اینویزیبل باشم و بچرخم تو تنهایی خودم. فکر نمی کردم انقدر جسمم به هم خیانت کنه. فکر می کردم این آدمهایه "دیگه" ان که خیانت می کنن ... نه خودم به خودم!!! فکر نمی کردم هیجانه زندگیم بشه بازی مافیا یا سریال سوپر نچرال. هر گز فکر نمی کردم ساعتها بشینم اینجا ساکن و خسته بی وقفه زل بزنم به فیلم و سریال. فکر نمی کردم انقدر برام همه چی عادی شه. فکر نمی کردم نتونم از پسه روزمرگی بر بیام. اما خب شده!!!


* بعضی ها انگار تو دنیایه من زندگی نمی کنن. انگار تو همون سرزمینه احمقانه ی بچگی هایه ما موندن. نمی دونم چه حسی بهشون دارم. نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت. نمی تونم تصمیم بگیرم "شرایطه من" یا "شرایطه اونا"!! اما می دونم عصبیم می کنن!! آره عصبی میشم وقتی یکی تنها مشکله زندگیش اینه که دیشب دوست پسرش بهش زنگ نزده. عصبی میشم وقتی می بینم مشکلی که اون الان تو 27 سالگی داره من تو 16-17 سالگی کهنه اش کردم انداختمش دور و هرگز دوباره نخواستم تجربه اش کنم، عصبی میشم. وقتی بر میگردم می گم « پول خیلی مهمه » و دخترایه تویه کلاس خودشون رو پاره می کنن که « نه هیچی به اندازه عاطفه و محبت مهم نیست »!! و من مجبورم برگردم بگم «تا وقتی مسئولیته چیزی رو نداشتین، نظر ندین» ... و اون وقت طبقِ معمول می رسیم به اون سکوته سخته غیره قابله هضمی که پر از نفرته!! نه از من متنفر نیستن اصلا! آدمها اینطورین وقتی کسی براشون عجیبه و درکش نمی کنن سریع جبهه میگیرن و کم کم دچاره اون حالت میشن که میگن « نمی دونم چرا! اما جدا ازش بدم میاد » ... 

اما آخرشم پول خیلی مهمه!! 


* باز کردن در بطری آب سخته! نه شوخی نمی کنم، جدا سخته! باز و بسته کردنه این بریس ها خسته کننده است. تمامه زندگی سخته اصلا، خصوصا اگه تویه خونه خودت نباشی. خونه ای که بتونی از هر لحاظ توش تغییر ایجاد کنی تا استفاده وسایلش برات ساده بشه ... و سخته تحمله دلسوزی هایه یه نفره دیگه وقتی نمی تونی بهش بگی "نکن"!!


* و هنوزم  هر روز صبح 6 بیدار میشم. برنامه هام رو مرتب می کنم. آنلاین میشم و تا موقع خوابم آنلاین می مونم. و شب 12-1 سعی می کنم بخوابم و خوابهایه ترسناکه درهم برهم ببینم. زندگی میگذره در کل!!

+ نوشته شده در  نهم آبان 1389ساعت 11:3  توسط لیندا  |