|
در واپسین لحظه ها گم شدم!
|
خارج از این مبحث اگر بخواهم چیزی بگویم بهتر آن است که از موضوع قبلی شروع کنم! آدمی هستم که برخی موارد را انحصاراً برای خود می دانم درست است که انسان ها را منحصراً برای خود نمی خواهم اما برخی امور، حرفها و لحظه ها تنها بایستی برای من باشد. این موضوع اصلاً نبایستی در ذهن من لنگر بیاندازد اما خب آدمی است! و این از معدود زمانهایی است که من خودم را فی الواقع آدم به حساب می آورم!
خوابم گرفته است. چشمانم بر روی هم می لغزند و بوی قهوه و سیگار و توالت آزارم می دهد. خواهم خوابید... من خوابم می برد، من در خواب نشسته ام هنوز در کافه ... من خوابم و دیگران توقع دارند از من به وابستگی ....
به این کیبورد خوب مسلط نیستم اما به هر حال توی تاریکی هم گاهی نیاز هست نیازی که وادارم می کند به نوشتن. شاید بهتر می بود که با قلم می نوشتم اما این تنها گزینه بود و حداقل خودم می دانم چقدر این سال ها از نوشتن می گریزم و چقدر روز به روز برایم سخت تر می شود نوشتن، حرف زدن، بازگو کردن آنچه در ذهنم می گذرد، آن واقعیتی که برایم ملموس است آن حقیقتی که پنهان می کنم ...
نمی دانم چرا اما حرف هایم انگار دیگر گفتنی نیست دیگر کسی را نمی یابم که بخواهم -که بتوانم- حرفهایم را برایش بگویم حتی اندکی.
دیگر آنطور که باید که می شد نمی توانم با انسان ها با محیط با کسی حتی یک نفر رابطه ای برقرار کنم تنهایی هایم نه تنها بیشتر شده بلکه عمیق تر هم شدهsolitude هاه؟ خیلی کم پیش می آید به این مسائل فکر کنم درنگ نمی کنم می گذرم جای فکر و صحبت برای خود نگذاشته ام باید پذیرفت قرار بود حادث شود بی خبر نبوده ام.
گاهی فکر می کنم چه خواهد شد؟ هیچ نمی دانم انتها کجاست!
کتابی بود سالیان پیش خیلی سال پیش شعر بود، شعر نو به گمانم عکس روی جلدش را به یاد دارم، کم برگ هم بود ... اما نه اسمش نه شاعرش هیچ کدام به خاطرم نمانده است و شاید دو ماهی است بدین می اندیشم که چه شد؟ کجا جا ماند یا گم شد؟ کتاب دوست داشتنی ای بود من دوستش می داشتم یادم نیست به چه خاطر!
خیلی وقت بود شمال نیامده بودم یادم نیست آیا آخرین بار دو سال پیش بود؟ فکر می کنم دیگر بعد از آن نیامدم فکر می کنم این بار هم نمی بایستی می آمدم. شمال را باید دسته جمعی آمد با همان اکیپ هایی که داشتنشان خاطره شده. شمال را باید با دوستانی آمد که با تمام بدی هایت تو را متحملند یا شاید باید بگویم متحمل بودند. دلگیر می شوم از خودم وقتی فکر می کنم چه بی دغدغه فراموشتان کردم فراموشتان می کنم اما راهکار دیگری بلد نیستم.
زیاد فکر کرده ام شاید ...
کاش حداقل می توانستم چیز دیگری جز سیگار به همراه بیاورم سیگار بدون قهوه .... می لنگد انگار .... انگار قرار خاصی نبوده انگار هنوز هم قرار خاصی نیست من خسته می شوم از انتظار من خسته هستم از انتظار .... زمان محدود بود ... هست و من خسته شده ام قبل از آنکه حتی به حداقل ها برسم. آرزوهای محدود ناچیزی که گم شدند که فراموش شدند که می بایستی فراموش می شدند و چقدر بایدها که من تعریف و اجرا کردم و چقدر بایدهایی که ناهنجارانه از آنها گذشتم بی ذره ای پشیمانی ... هیچ کس نتوانست دیر تر از آن است که کسی بتواند ... من با همین تعریف با همین بار ذهنی دست ساخته با هویتی که خود خواسته و ناخواسته ساخته شد ...
می بینی چه بی ربط حرف می زنم می بینی چه بیهوده سعی می کنم برایت بگویم هر آنچه که برایت سوال شده و موفق نمی شوم؟! من سعی کرده ام من سعی می کنم بی حاصل ناموجه ...
باورم نیست این چنین شده ام ملول مانعی در خود ایستاده در آستانه ی فریاد بی صدا ... صبور با خشم سالیانی که بر دوش کشیده ام که بر دوش می کشم که بر دوش خواهم کشید و که می دانم برای کسی اهمیتی ندارد ... نبایستی داشته باشد ...
و آنها هیچ نمی دانستند و نخواهند دانست آنچه مانع بود و آنچه مانع هست. آنها هیچ نمی دانند چرا با چه توجیهی اینگونه شد و اینگونه ماند ... زمان گذشت و من در ورطه تکراری زندگی سقوط کردم و باورم نیست باورم نبود که اینگونه شود ... شد! اینگونه شدیم که تمام آنچه باور می پنداشتم داستان بود که در هیچ زمانی داستانک هایم را واگویه نتوانم کرد که چه باورهایی که نداشتیم و نداریم! بازی بود یکسره فکر بود خیال بود. خیالی که در واقعیت نمی بایست بگنجد و نگنجید که ما هنوز هم خودمان را ما می دانیم و نمی توانیم بدون جمع زدن به خودمان بپردازیم. هیچ چیزی نفرت انگیز تر از آن نیست که پندارهایت را -هویتت را- بدرند که بایستی ببینی هیچ نمانده! که در عبور ناگزیر زمان تمام وجودت گسسته و به باد رفته که هیچ تعریفی نداری از باور، آرزو، خوشبختی! که سراتاسر گهی! که برایت گه مانده!
هیچ چیزی زیباتر نیست از مرگ مرگی که نمی آید که هی انتظار می کشی و نمی آید که هی آرزو داری و هی آرزو می کنی و بر این باوری که این تنها آرزو این یک بار موجه است که این دیگر مسلما حق پابرجای توست! چقدر می توان نیاز داشت؟ نیاز به نبودن، نیاز به نیست شدن، نیاز به آن که بارت را ببندی و دیگر نیندیشی به کارهایت، به مسئولیت هایت، به تمام قدم هایی که برداشته ای ... بر میداری ... بیهوده ... تقلا تقلا تقلا!
به من گفته اند برای یک نفر بگو، به من گفته اند فقط یک نفر را انتخاب کن! مهم نیست که این یک نفر چرا مورد انتخاب توست، مهم نیست این انتخاب تو موجه هست یا خیر. گفته اند تنها قسمت مهم انتخاب یک "نفر" است، گفته اند مهم است که به کسی بگویی! گفته اند باید برای کسی کامل بگویی، که بایستی کسی باشد که بداند! ساعت ها حرف زده اند و توجیه کرده اند، جلسات متعدد سعی کرده اند مرا متقاعد کنند!
من هنوز هم نتوانسته ام دلیلی بیابم، هنوز هم نتوانسته ام یک "نفر" را انتخاب کنم! نه دلیلی هست نه کسی!
نمی توانم درک کنم، درک نمی کنم که چرا بایستی بازگو کنم، که چرا باید زندگی خودم را به دیگری -دیگرانی بگویم که اهمیتی ندارند که اهمیتی نمی دهند، نمی توانم درک کنم که چه ارزشی دارد گفتن به یک نفر! نمی دانم دقیقا چه چیز را انتظار دارند که بگویم، که اگر بگویم چه خواهد شد، که توفیرش چیست؟!!
هی با خودم تکرار می کنم که گفته اند گفته اند گفته اند ... که خواسته اند و دلایلی داشته اند ... فایده ای ندارد من نمی توانم بگویم من فراموش کرده ام دلایلم را! جای آنها را با دلایل جدیدی پر کرده ام ... خوب یا بد نمی توانم درک کنم چرا از من چنین می خواهند!
یک جایی همان میانه راه ... جایی که اقلیت هستند و اکثریت تماشاگرند! جایی که شما گاها به آن نزدیک می شوید و بعد فرار می کنید. فرار نه از روی ترس، تنها به خاطر سخت بودن و منطبق نبودن ساختارها.
جایی قرار گرفته ام که برای خودم -حتی- گنگ است. جایی که به هیچ جا نمی توانم ارتباطش دهم، فقط می شود گفت "اقلیت"!
جایی که نه آن سمتی و نه این سمت. در هیچ حیطه ای هم حق و حقوقی نداری. وقتی نه آن باشی و نه این، انگار در کل نیستی صدایت را نمی خواهند بشنوند ... تو هم نمی خواهی حرفی بزنی! در مودبانه ترین حالت تو را "مستثنا" خطاب می کنند و در باقی اوقات هر آنچه دوست دارند برچسبت می زنند. دیگران هم نمی دانند متعلق به کجایی!
انگار از همان ابتدا برایت جایگاهی تعریف نکرده اند ... انگار آمده ای که ماندگار نباشی، آمده ای بدون محیط بدون محاط ...
این اولین باری بود که من مجبور شدم برم دنباله نامه اماکن برایه 3 شب و 2 روز موندن تو شیراز!!
خودشون هم از اینکه باید برایه چنین چیزی وقت بذارن راضی نبودن! برایه بخشنامه ای که سال 87 لغو شده اما هنوز هتل هایه بعضی از شهرها الکی بهش چسبیدن و مردم رو اذیت می کنن! وقتی هم که دولت دست از سره بعضی چیزها بر میداره ملته ما ول نمی کنن انگار خوشمون میاد گیر بدیم، اذیت کنیم، دردسر درست کنیم، یادآوری کنیم ما عنیم!!
روز و شب هایم قاطی شده اند. نمی دانم کی بیدارم و کی در حال خواب دیدن! فرق آنچنانی ندارند انگار! مرز میان خواب و واقعیت هایم شکسته است! مطمئنم حتی گاهی خیلی از کارهایم را در خواب انجام می دهم!
نمی توانم پیوسته بنویسم و مطالب را بهم ربط دهم. نمی توانم مثل سابق باشم .
شاید رها کرده ام شاید رها شده ام ... .
خیلی از آدمها دور شده ام بحث نیاز و بی نیازی نیست، حتی بحث خودخواهی و غرور هم نیست ،خسته ام! خسته ام از انتخاب های بی حاصل خودم از همان کمترین اعتمادها و باورهایی که داشتم ... که دارم ...
دلیلی نمی بینم برای فرصت دوباره دادن، حتی به خودم